تبليغاتX
محمد فایق مجیدی دهگلان

محمد فایق مجیدی دهگلان

علمی -ادبی آموزشی

نامه اسرار آميز

محبت شدیدی که سابقا ابراز می کردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر می شود و هرچه بیشتر ترا می شناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار می گردد.
در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد بختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو می خواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب می نویسم و چقدر تاسف می خورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو می خواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمی توان گفت که دارای
لطف و حرارت می باشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمی توانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم!

دوست خوبم
اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخوان

 

 

ارسال شده در مورخه : شنبه، 4 فروردین، 1386 توسط reza

منبع : نشريه اينترنتي رنگارنگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:51  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

راهنماي مقاله نويسي

                                       

 

 

براي ذكر ماخذ در داخل متن  ترتيب زير رعايت شود

الف)مطالب مورد استفاده از منابع  در صورتي كه نقل قول مستقيم باشد  بايد در داخل گيومه (علامت نقل قول) قرار گيرد و بلافاصله چند مشخصه اصلي منبع مورد نظر به شكل (نام خانوادگي ،سال انتشار، صفحه )

آورده شود

ب) براي ساير مطالبي كه جنبه نقل قول غير مستقيم داشته باشد يا نقل قول به معني باشد آوردن مشخصات منبع به شكل (نام خانوادگي ،سال انتشار)ضروري است

براي تهيه فهرست منابع مورد استفاده در پايان مقاله ترتيب زير رعايت شود:

الف)كتاب :نام ونام خانوادگياولين نويسنده ،نام ونام خانوادگي ساير نويسندگان،سال انتشار،عنوان كتاب،نام مترجم،محل نشر،نام ناشر

 

ب)نشريه:نام خانوادگي و نام اولين نويسنينده،نام خنوادگي  ساير نويسندگان ،سال انتشار،عنوان مقاله،نام مترجم،نام نشريه ،محل انتشار،(موسسه ،نهاد) شماره و دامنه صف

 

ج)پايان نامه : نام خانوادگي و نام نويسنده ،سال انتشار،عنوان پايان نامه ،مقطع تحصيلي ،نام دانشكده

توضيحات ،اعم از  معادل هاي خارجي ،واژه هاي خاص،و اصطلاحات علمي در پي نوشت و قبل از فهرست منابع با ترتيب شماره هاي مشخص شده در متن آورده شود

-چكيده مقاله در حدود 100 تا 120 كلمه باشد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:50  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

وصيت يک مرده

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

 

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

 

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

 

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

 

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

 

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

 

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

 

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

 

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

 

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

 

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

 

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

 

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

 

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد

ارسال شده در مورخه : شنبه، 4 فروردین، 1386 توسط reza

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:47  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

درباره ی تعليم و تربيت و انتخاب معلم

نظر شخصيت ها
درباره ی تعليم و تربيت و انتخاب معلم


استاد جلاالدين همايي : معلم، يعني كسي كه براي معلمي خلق شده و شايستگي اين شغل مقدس و لياقت اين مقام و منزلت عالي را داشته باشد، بسيار گرانبها و عزيزالوجود است.
چنين نيست كه هر كس ايامي چند درس خواند و خط و سوادي به هم رسانيد، يا دست بالا به مقام اجتهاد قديم يا دكتراي جديد هم رسيد، واقعاً شايسته ايفاء وظيفه و شغل خطير معلمي باشد.
استاد در تاريخ 5/5/1345 در يك سخنراني اظهار داشته اند :
حدود 35 سال پيش مقاله اي تحت عنوان « هر خواننده اي داننده و هر داننده اي آموزند نيست » براي مجله تعليم و تربيت نوشتم، از آن زمان تاكنون، روز به روز بر تجربه من افزوده شده است اكنون هم از بن دندان مي گويم، « هر كس درس مي خواند، عالم حقيقي نمي شود و هر عالمي هم از عهده كار معلمي بر نمي آيد از صدها دانشجو، جز عده قليلي واقعاً عالم نمي شود و از صدها عالم نيز غير از معدودي واحد شرايط معلم حقيقي نيستند. »
درست فهميدن مطالب، هضم شدن معاني در روح، قوه تعبير و حسن تقرير، قدرت خلاقه بيانات خطا بي جهت تقريب و تأثير مطالب در ذهن دانش آموزان و دانشجويان، با رعايت اين شرط كه « هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد »، حِلم و بردباري، درست كرداري و راست گفتاري حسن شفقت و دلسوزي و مهرباني، مراعات شيوه دلالت و هدايت و بالجمله داشتن عواطف پدري نسبت به دانش آموز و دانشجو و امثال اينها از شرايط معلم واقعي است.
دكتر علي اكبر سياسي :
براي آنكه معلم، از نظر جسمي و روحي تربيت هماهنگ داشته باشد و براي انجام وظيفه آماده شود، بايد حداقل به مدت 2 سال شبانه روز زير نظر كارشناسان خبره قرار گيرد، و حتي الامكان د راين مدت از تماس با محيط بيرون و خارج از مركز تربيت معلم خوداري نمايد.
در بعضي از كشورهاي پيشرفته دوره دانشسراهاي شبانه روزي دوراني چهار سال است. شايسته است، اين روش را تعقيب كنيم، و به معلمان آينده جامعه خود پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك را بياموزيم و ترتيبي بدهيم كه محيط آموزشي ايشان در سطح بسيار والا قرار گيرد. بطور يقين وقتي محدوديت هاي موجود از نظر امكانات مادي و وسايل آزمايشگاه و ابزاركار هر رشته و ساير تجهيزات، برطرف شد شاهد رشد و شكوفايي انديشه خواهيم بود. دانشجو حداقل بايد در دانشسراي عالي براي مدت 3 سال دوره ببيند.
براي دانشسرا بايد بهترين دانش آموزان را بصورت ورودي انتخاب و گزينش كنيم و اين وظائف رؤساي نواحي و مناطق آموزش و پرورش مي باشد.
معلم دانشسرا علاوه بر مراتب فضل و دانش و بهره داشتن از علوم تربيتي بايد از نظر فضايل اخلاقي بين همكاران و همگنان ممتاز باشد.
بر همين اساس « در قانون معلم » داوطلبان ورود به دانشسرا ها مورد تشويق و حمايت جدي قرار مي گرفتند، و نيز براي معلمان اين مراكز امتيازات ويژه اي در نظر مي گرفتند. از نظر من، معلم در مقابل كار پرزحمت خود پاداش مادي ناچيزي دريافت مي كند، اما چيزهاي ديگري دريافت مي كند كه جنبه مادي ندارد و كساني كه در مشاغل ديگري كارمي كننداز دريافت آن محروم مي باشندوآن عبارتست از:
1 –
معلم كسري درآمد خود را با لذات معنوي جبران مي كند، زيرا لذتي بالاتر از آن وجود ندارد كه انسان بتواند شخصيت و تكوين منش افراد را سامان دهد. و اين كار معلم است. لذتي كه معلم از آدم سازي، يعني باز كردن چشم و گوش كودكان و جوانان و آشنا ساختن ايشان به رموز علم و پرورش قواي عقلي و اخلاقي آن ها مي برد، بيشتر از لذتي است كه مهند س و معمار از ساختن يك بناي تازه يا اديب و صنعتگر از ايجاد يك اثر ادبي و صنعتي مي برد.
2 –
معلم هر قد جلوتر مي رود بيشتر به نواقص علمي خود پي مي برد و علاقه مند است كه نواقص وجود خود را رفع كند و كمالات اخلاقي و علمي را درك كند و در حرفه معلمي مي تواند به اين هدف دست يابد.
3 –
معلم به تدريج اين عقيده را پيدا مي كند كه هيچ كاري پر مغز تر از كارهاي علمي نيست و اگر عادت به مطالعه كرده باشد، به هيچ قيمتي كار خود را با كارهاي اداري كه از نظرش ماشين وار جلوه مي كند، عوض نخواهد كرد.
اگر اين اصول را قبول كنيم تنها كار دستگاه آموزش و پرورش آن استكه با تدابير ويژه اي بتوانند عده اي از جوانان علاقه مند، با هوش و مستعد را به مراكز تربيت معلم جذب نمايد. زيرا مي دانيم وقتي وارد مدرسه شدند و آن تربيت ويژه و عشق به معلمي را آموختند، و شروع به كار معلمي كردند، ديگر از معلمي دست نخواهند كشيد.
ضمناً بايد گفت همانطوري كه لايق ترين فرمانده نظامي، بدون داشتن سربازان ورزيده و شجاع نمي توانند كاري از پيش ببرد و نخستين اقدام او تربيت سربازان و مجهز كردن ايشان است. همانطور يك مدير كل يا يك رئيس آموزش و پرورش هر قدر هم كه فاضل و مدير و مدبر و فعال باشد، اگر آموزگاران و دبيران تربيت شده و كاردان در اختيار نداشته باشد، نمي تواند كار مهمي از پيش ببرد.
ارشادات مرحوم محمد علي فروغي به معلمان :
1 –
كوشش كنيد تا مدرسه براي فرزندان ما، زندان و درس براي ايشان عذاب نباشد. بدين معني كه تلاش كنيد مدرسه از نظر ساختمان و فضاي سبز و بهداشت و نور و رنگ بسيار با صفا و دلپذير باشد. بطوري كه دانش آموزان همواره از ورود به مدرسه شادمان شوند.
2 –
رفتار معلمان، معاونان، مديران مدارس چنان باشد كه همه دانش آموزان را جذب نمايند. نمي گويم كه ابهت و هيبت نداشته باشند، بلكه اين حشمت و هيبت توأم با مهر و محبت باشد.
درس اديب اگر بود زمزمه محبتي
جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را.
3 –
درس را بايد با شادي و مسرت توأم ساخت، مطالب بايد با فهم دانش آموزان متناسب باشد، مخصوصاً معلمان بايد مطابق ذوق و استعداد و هوش دانش آموزان و حتماً به زبان ايشان تدريس كنند، زيرا اين پند بزرگ، يكي از اصول تعليم و تربيت است :
چون سروكار تو با كودك فتاد
پس زبان كودكي بايد گشاد.
4 –
گفتار و كردار معلم بايد آميخته با ادب و كمال باشد، آنچه مي گويد و آنچه عمل مي كند بايد براي
دانش آموزان سرمشق باشد.
پاكيزگي، ادب، حسن خلق، راستي و درستي، نيكوكاري و شرافتمندي و صفات برجسته ديگر چيزهايي است كه اگر
دانش آموزان از معلمان، يعني پيشوايان فكري خود ببينند، صد چندان بهتر مي آموزند تا كتاب يا از واعظ و معلم
بي عمل بشنوند.
5 –
در تعليم و تربيت در مرحله ابتدايي مانند مراحل ديگر بايد متوجه پرورش قوه فكر و انديشه دانش آموزان باشند و نه پر كردن حافظه ايشان، تمام مطالبي كه آموزش مي دهيد بايد دانش آموزان به خوبي درك كنند و ياد بگيرند، آنچه در سابق تأكيد مي كردند كه نوآموز مطلبي را حفظ كند، بكلي غلط و غيراصولي و باطل است.

6 –
در آموزش مطالب به نوآموزان به هيچوجه شتاب نكنيد، آرام آرام ابتدا مطالب را شفاهي و از روي نقشه و تصاوير جالب توجه يا ابزارهاي آموزشي، وسايل آزمايشگاهي شرح دهيد. تا خود او كم كم با آنچه شما
مي گوييد يا اهداف مدرسه آشنا شود و بعد با نهايت دقت و با برنامه ريزي دقيق و زمان بندي شده به او كلمات و طرز محبت كردن و روش نوشتن را بياموزيد

 

a.dehkordi
www.iranika.ir
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:45  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

آدرس اینترنتی کارشناسی ارتقای علمی ناحیه 2 سنندج

www.zemnkhedmat.blogfa.com

 

بامراجعه به این آدرس شما می توانید :

1- جدید ترین الگوهای تدریس را مشاهده فرمایید

2- شیوه های طراحی آموزشی را مشاهده فرمایید

3- خلاصه طرح های معلم پژوهنده سال 86 ناحیه 2 را مشاهده فرمایید

4- خلاصه طرح های نظام پذیرش وبررسی پیشنهاد هارا مشاهده فرمایید

علاوه برمطالب ذکر شده در بالا دارای پیوند های زیر نیز می باشد :

 

1- کارشناسی تربیت بدنی ناحیه 2 سنندج                                          www.sport2.parsiblog.com

2-گروههای آموزشی آموزش عمومی ناحیه2 سنندج              www.pajohesh86.parsiblog.com

3-معلمان پژوهنده ناحیه 2 سنندج           fayigh50.parsiblog.com                             . www

4- کارشناسی ارزیابی عملکرد ناحیه 2 سنندج  arzyabi86.parsiblog.com                    . www

5-نظام پذیرش وبررسی پیشنهاد ها                                               www. fayigh18.parsiblog.com

6-انجمن اولیا ومربیان  ناحیه 2 سنندج                                           www.anjomansn2.blogfa.com

7-  دبیرستان فائزین ناحیه 2 سنندج                                               fayzen86.parsiblog.com . www

8-کارشناسی آموزش راهنمایی ناحیه 2 سنندج                                  rahnemaee.parsiblog.com www.

10-کارشناسی تعاون ناحیه 2 سنندج                                                   www.omorrefahin2.blogfa.com

11- پژوهش دانش آموزی ناحیه 2 سنندج                                      www .dansh86.parsiblog.com

 

 

 

 

آموزش وپرورش استان کردستان
وزارت آموزش وپرورش
مجله مديريتي تدبير
پژوهشگاه مطالعات آموزش و پرورش
کتابهای رایگان فارسی
شبكه آموزش
همشهري آن لاين

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:40  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

مناجات پیر هرات

مناجات پیر هرات

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم ـ

الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است ـ

الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم تومن فاپذیری و من فا تو پردازم ـ یک نظر در من نگری و دو گیتی بآب انـــدازم ـ

الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ـ بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ـ برقی تافت از مشرق حقیقت اب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ـ یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظریو این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود ـ

الهی تودوستان را به خصمان می نمایی درویشان را به غم و اندوهان میدهی بیمار کنی و خود بیمارستان کنی درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی خداوندی کار خداوند ان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی ـ

الهی بنده با حکم ازل چون براید؟ < و آنچــه ندارد چه باید جهــد بنده چیست کار خواست تو دارد بنده به جهد خویش کی تــــواند ؟

الهی ای ســزای کرم وای نوازنده عالم نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غــــم ـ خصمی و شفیعی و گواهی و حکم هرگز بینما نفسی با مهــر تو بهم آزاد شده از بند وجود و عدم باز رسته از رحمت لوح و قلم درمجلس انس قدح شادی بردست نهاده دمادم ـ

الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب آنست که او که ترا دارد از همه زار تر میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربرآن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد ـ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:51  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

مناجات

مناجات پیر هرات

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت دل من افزونی است گواهی تو ترجمانی من بکردند ندأ من افزونی است قروب تو چـــراغ وجد بیفروخت همت من افزونی است بود تو کار من راست کـــرد بود تو من افزونی است ـ

الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم ـ

الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است ـ

الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم تومن فاپذیری و من فا تو پردازم ـ یک نظر در من نگری و دو گیتی بآب انـــدازم ـ

الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ـ بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ـ برقی تافت از مشرق حقیقت اب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ـ یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظریو این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود ـ

الهی تودوستان را به خصمان می نمایی درویشان را به غم و اندوهان میدهی بیمار کنی و خود بیمارستان کنی درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی خداوندی کار خداوند ان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی ـ

الهی بنده با حکم ازل چون براید؟ < و آنچــه ندارد چه باید جهــد بنده چیست کار خواست تو دارد بنده به جهد خویش کی تــــواند ؟

الهی ای ســزای کرم وای نوازنده عالم نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غــــم ـ خصمی و شفیعی و گواهی و حکم هرگز بینما نفسی با مهــر تو بهم آزاد شده از بند وجود و عدم باز رسته از رحمت لوح و قلم درمجلس انس قدح شادی بردست نهاده دمادم ـ

الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب آنست که او که ترا دارد از همه زار تر میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربرآن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد ـ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:50  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

کودکان کوره پزخانه

 

 

سال هاست
نان خشکی ها
از محله‌ی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند ،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید ،
همه چیز ... همه چیز گران شده است
قند ، چای ، نان ، چراغ ، چه کنم ، زهرمار ...
همه چیز گران شده است .
و من هر شب آرزو می کنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سیاهِ کوچولو
به دریا نرسیده است .
و من هر شب خواب می بینم
دست هایم دارند بزرگ می شوند :
خشت ، کوره ، آجر
سنگ ، بیجه ، محمد !
زورم به هیچ کدام نمی رسد
آجرِ همه‌ی برج های جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هیچ کدام نمی رسد
راهِ کوره پزخانه دور است
من باید بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم .
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شناسنامه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم .
اینجا
ما هر چه داشته فروخته‌ایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
اسمم شرف است
پسر زارعبدالله
از پیاده‌های پاک دشتِ ورامین‌ام
از پیاده‌های پاک دشتِ بَم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، آسیا !
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفی‌ست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند .







 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:48  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

اين يك درخواست كمك براي نجات جان يك انسان است

اين يك درخواست كمك براي نجات جان يك انسان است

من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرف من معلوم بر شماست 
یک دست بی صداست
من, دست من کمک ز دست شما میکند طلب
فریاد من شکسته در گلو, وگر
فریاد من رسا
من از برای خلاص خود و شما
فریاد میزنم
فریاد میزنم

"فرج الله محمدي" 38 ساله ساكن روستاي بلبان آباد از توابع شهرستان قروه است.وي متاهل است و يك دختر 10 ساله دارد.قبل ازبيماري يك كارگر ساده بوده و با شدت گرفتن بيماري خانه نشين شده است.
تصاويري كه مي بينيد مربوط به جواني است در شهرستان قروه كه بدليل ابتلا به يك بيماري خاص كليه هاي خويش را از دست داده است.وي در يكي از روستاهاي دور دست شهرستان قروه "بلبان آباد" زندگي مي كند.وي در هفته بايد دوبار دياليز شود تا بتواند به حيات خويش ادامه دهد.پاهايش بدليل رسوب خون قطع شده، انگشتان يك دست اش را نيز به همين دليل از دست داده است.در هر باري كه خانواده فقير اين مرد وي را به بيمارستان شهيد بهشتي قروه مي آورند متحمل هزينه اي در حدود هيجده هزار تومان مي شوند.اين مقدار شايد كمتر ازهزينه يك روز تفريح من و شما باشد اما براي خانواده تنگدست وي تهيه همين مقدار نيز مشكل است.وي تحت پوشش هيچ گونه بيمه اي نيست.روستاي بلبان آباد از توابع شهر دهگلان است اما بدليل "عدم وجود دستگاه دياليز" در آن منطقه مرد بيمار داستان غم انگيز ما مجبور است "بدون دست و پا و كليه" بيشتر از صد كيلومتر را طي طريق كند تا دياليز شود.تا كور سويي به ادامه زندگي داشته باشد.
پ.ن:مجله اینترنتی قروه{+}

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:17 توسط گدا و فقیر |

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:44  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

تیتراژ سریال مدار صفر درجه

تیتراژ سریال مدار صفر درجه

 تنظیم کننده : فردین خلعتبری

آهنگساز : فردین خلعتبری

» خواننده : علیرضا قربانی

ترانه سرا:افشین یداللهی

 

 

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:47  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

اس ام اس

 

يا رب آن دلبر شيرين كه سپردي به منش
بس كه اطواري وبد بود سپردم به ننه اش

خدايا در اين عيد فطر ما را از شر الياس ،

 پدرانمان را از شر هستي ،

بيمارانمان را از شر دكتر پژوهان در امان بدار

و دختري از تاجيكستان وزميني

 در بيد آباد اصفهان نصيب ما كن

 

اين پيام براي شما ارسال ميشود چون شما يك برگزيده هستيد

 عيد فطر چهار شنبه است با ديگران كاري نداشته باش

تو با ديگران فرق مي كني تو يك برگزيده هستي
(الياس)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:44  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

محمد فايق مجيدي دهگلان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:40  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

تاغمت پيش نيايد غم مردم نخوري

 

تاغمت پيش نيايد غم مردم نخوري

 

 

 

تنم مي بلرزد چوياد اورم

 

                                       مناجات شوريده يي در حرم

که مي گفت باحق به زاري بسي:

                                                   ميفکن، که دستم نگيرد کسي

به لطفم بخوان و مردان ازدرم

                                                ندارد بجز استانت سرم

آدمي را لحظه هايست در زندگي که ياد اورد چه بوده و چه هست شعر سعدي را ديروز باتمام وجود حس کردم لمس کردم و با ان زيستم

بني ادم اعضاي يکديگر اند                                                                                  که در افرينش زيک گوهرند

چو عضوي به درد اورد روز گار                                                                            دگر عضو ها را نماند قرار

تو کز محنت ذيگران بي غمي                                                                                 نشايد که نامت نهند ادمي

تو کز محنت ديگران بي غمي. نشايد ....

خيلي ها غمشان فقط خانواده و وابستگان نزديک خودشان است در غم هيچ کس شريک نيستند دنيايشان فقط پدر و مادر و خواهر خودشان است . و يک قدم ان طرف تر همه بيگانه اند .

من به عينه در ک کردم که خيلي ها به نظر شان دنيا يعني پدر و مادر و خواهر خودشان است و خارج ازان همه بيگانه اند .

تو کز محنت ديگران بي غمي .نشايد .......

نمي دانم کدام شاعر مي گويد : تاغمت پيش نيايد غم مردم نخوري .

راستي اگر ما معلمين و پدر و مادر ها نسلي را پرورده باشيم که فقط در دنياي کوچک خانواده خود اسير باشند چه بد معلماني بوده ايم و چه بد والديني .

چقدر بزرگ بوده است پيامبر عزيزمان که مي فر مايد :امت اسلامي مانند يک پيکر است اگر جايي از ان درد بگيرد ديگر اعضا نيز همدردي مي کنند .

تو کز محنت ديگران بي غمي .... تا غمت پيش نيايد غم مردم نخوري .

 اي کاش ادميان تا غمشان پيش نيامده غم مردم را بخورند .

حسرت خانه ، ماشين ، موبايل کر و کورشان نمي کرد و سلامتي و اسايش و ارا مش را بهترين ثروت مي دانستند.

اي کاش در غم مردم شريک مي شديم مانند دوستم فردين معصومي فر که در شهادت يکي مجاهدين فلسطيني شبي تا سحر گريسته بود و يا چون ايام گذشته ام که نوروزي را درماتم و ترور حجاريان به سر بردم .

يادم هست در گذشته من نيز باغم انيس تر و هم درد تر و غم ديگري را غم خويش مي دانستم .

در گذشته هاي نه چندان دور بسيار عاطفي تر بود م . باکوچک ترين تلنگر احساسات بر من غلبه مي کرد و زارزار مي گريستم . يادم است يک بارد در کلاس درس هنگام خواند شعر مي گريستم و هنگام بيان خاطره فوت مادر دوستم جبار نيز گريه کردم .

اما اين روز ها احساسات و عاطفه ام کور شده است . و کمترم براي ديگري اشک مي ريزم و در لاک زندگي مادي خويش مدفون شده ام .

يادش بخير که زماني که به شاگردانم مي گفتم جامعه با پزشک خوب نياز دارد خوب درس بخوانيد .

امروز ارزو مي کنم اي کاش معلم بودم . معلمي که بتواند نسلي با تعهد ،دانش دوست ، با عاطفه ،مرد م ئوست بپرورد .

من در گذشته نمي خواستم معلم باشم و فکر مي کردم معلم خوبي نيستم اما اکنون مي دانم معلم نسبتا خوبي بوده ام پس اي کاش معلم مي شدم و به شاگردانم مي اموختم

ادميت زنده است قرن از مرگ ادم هم گشت

اي کاش ادميت بر مي گشت .

تا تو کز محنت ديگران بي غمي

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:57  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

دلمن واگن قطاری است

شاعر کرد مي گويد :«دل من مانند واگن قطاري است که هزار و يک ايستگاه دارد .»

در هر کدام از اين ايستگاهها اگر بيستيد مسافري راسوار مي کند

اما از وقتي که دلم واگن قطار شده است مسافري در اوست که پياده نمي شود هر گز

پياده نمي شود

در گوشه اي از اين دنيا

اين مسافر  به دنبال اسم خودش سر گردان است

اين مسافر  به دنبال چشم  خودش سر گردان است

اين مسافر قلب زخمي من است

 اين مسافر مايه لبخند ها و گريه هايم است

 اين مسافراولين خانه عشقم است

اين مسافر «کردستان »است

ميرزاده عشقي کردستاني

در سال ١٣١٢ هجري قمري مطابق سال ١٢٧٢ خورشيدي و سال ١٨٩٣ ميلادي يعني يک صد و سيزده سال پيش سيد محمد رضا مشهور به ميرزاده عشقي فرزند حاج سيد ابولقاسم کردستاني در همدان چشم به جهان گشود .

عشقي در سال ١٣٠٣ هجري شمسي در حالي که ٣١ سال بيش نداشت شهيد شد .

او با انتشار روز نامه ي «قرن بيستم » مي خواست بيدا ر گر جامعه خويش باشد .

او درد وطن دارد و معتقد است :

زاظهار درد ، درد مدادا نمي شود

                                     شيرين دهان بگفتن حلوا نمي شود

در مان نما ،نه درد که با پا زمين زدن

                                    اين بستري زبستر خود پا نمي شود

اوي داند اين بيداري بايد همه گير باشد زيرا که

....بايد چنين نمود و چنان کرد چاره جست

                                                      ليکن چه چاره بامن تنها نمي شود ؟...

زحمت براي خود کش که خود به خود

                                         اسباب راحت تو مهيا نمي شود

کم گو که کاوه کيست تو خود فکر خود نما

                                              با نام مرده ، مماک احيا نمي شود .

او در خود و و طنش را چاره ناپذيري داند و به طبيب نصيحنت مي کند

حنايع مساز رنج و دواي خود اي طبيب

                                                دردي است در ماکه مداوا نمي شود .

 

 مرغي که اشيانه به گلشن گرفته است

                                                      او را دگر بباديه ماوا نمي شود .

جا نا فراز ديده عشقي است جاي تو

                                    هر جا مرو ،ترا همه جا ، جا نمي شود .

                                                            او بعد از عقد قرارداد ١٩١٩ در سال ١٣٣٧ قمري که حسن وثوق الدوله آن را ميان ايران و انگليس بست منظومه اي اعتراض اميز ي نويسد و خود مي گويد :...شب و روز در وحشتم ،و هر گاه را مي روم ، فرض مي کنم که روي خاکي قرم بر مي دارم که تا ديروز مال من بوده و حال آن ديگري است ! هر وقت آب مي خورم مي دان اين آب ....

هر چه من اظهار راز دل ،تحاشي مي کنم

بهر احساسات خود ،مشکل تراشي مي کنم

ز اشک خود بر اتش دل ،آب پاشي مي کنم

                                              باز طبعم بيشتر،ْ فشاني مي کند

زانزالي تا بلخ و بم را ،اشک من گل کرده است

غسل بر نعش وطن ،خو نابه ي دل کرده است

دل دگر پيرامن دل دار را ،ول کرده است

                                           برزوال ملک دارا ،نوحه خواني مي کند

او معتقد است دست و پاي اين گله را با دست خود شبان بسته اند و گر گ هاي آنگلوساکسون بر خواني از ملک ما نشسته اند و ما با دست خويش بر ايشان خوان گستراني مي کنيم

دست و پاي گله با دست شبانشان بسته اند

خواني اند ،ملک ها ، از خون حلق آراسته اند

 گر گ هاي آنگلوساکسون ، بر ان بنشسته اند

                                                      هيئي هم بهر شان ،خوان گستراني مي کند .

رفت شاه و رفت ملک و رفت تاج و رفت تخت

باغبان زحمت مکش ،کز ريشه کندند ، اين درخت

ميهمانان و ثوق الدوله ،خون خوارند ،سخت

اي خداباخون ما،اين مهيماني مي کند

اوبازباني تلخ وگزندهبه ثوق الدوله مي تازدوبه او مي گويد:

اي وثوق الدوله!ايران ملک بابايت نبود؟

                                         تا که بهرکو،زرفشاني مي کند.

بعد مي گويد:

يارب اين مخلوق را از چوب بتراشيده اند

بر سر اين خلق ،خاک مردگان پاشيده اند ؟.....

                                             

                                                            کاين چنين با حضم جانش ،رايگان مي کند .

به بحال خويشتن ، اين مردم افسرده را

مرده اند اين مردم ،اگه تن دل ازرده را

به که تقسيمش کنند اين ملک صاحب مرده را

                                            تا بردش انکس که بهتر پاسباني مي کند

اي عجب دندان ز استقلال ايران کند ،ايدا

زنده اي ملت ، سوي گور، از چه بخرامنده ايد ؟

دست از تابود بيرون اوريد زنده ايد !

                                گفته شد که اين نيم مرده سخت جاني مي کند

روز نامه نگاري در سال هااي اخير گفته بود نوشته هاي عشقي را نمي پسندم چرا که از ان بوي خون مي ايد اما ان نويسنده  در عصر عشقي نبوده و چون عشقي احساس نکرده است  دردي را که عشقي احساس کرده است . او خود مي گويد :

اين که بيني ،ايد از گفتار عشقي بوي خون

از دل خويشتن اين گفتار ميايد برون

چشم بد مجراي اين سر چشمه خون تا کنون

                                                    زين سپس ريزش ز مجرايزباني مي کند .چشم ، شعر مناعت طبع ميرزاده عشقي افتاد هنگامي که داشتم مصاحبه ي خبالي با عشقي راي نوشتم .

شعر در نوع خود بي نظير است و مي توان ان را به کار اموزشي ربط داد .من به عنوان معلم اين را تجربه کرده ام که هيچ چيز لذت بخش تر از ان نيست که بعد از گذشت سالها دانش اموزانت که همه بزرگ مي شوند قدر زحماتت رابدانند

حتي اگر لفظا نمي گويند از نگاههاي توان خواند و اگر خدايي نخواسته رفتار ها انساني نبوده باشد نگاه نفرت اميز شاگرد به معلم چقدر زجر اور است شايد دريچه اي از دوزخ باشد :و حالا شعر ميرزاده :

مرا اگر که زر و سيم و ثروت دنيا ؟

                                             بر انچه هست تسلط دهنده چيره کنند

تمام برگ در ختان گرا اسکناس شود ؟

                                          تمام ريگ بيابان اگر که ليره کننده

گر آسمان همه زر گرد و يمن بخشند

                                        سيبي بگنجه ام افلاک را ذخيره کنند

بدين نيز زد هرگز که مردم از چپ و راست

بچشم نفرت بر من نگاه خيره کنند

يکي از اشعار ميرزاده عيد خون است که شهرت فراوان دارد .

اي بشر مظهر ظرافت شو

                                                            نه زسرتا پا،قباحت باش

مرضي ،مانع شرافت تست

                                 در پي رفع اين نقاهت باش

و اين تعدي است بر حقوق بشر

                                    از پي دفع اين جراحت باش

عيد خون گير ،ينجر روز از سال

                                      سيصد و شصت روز ،راحت باش

شعري از لطيف هلمت شاعر بزرگ کرد را مي خواندم باعنوان «زينده خه و »شعري کوتاه با يک عالم پيام براي صلح و دوستي مفهوم شعر ش اين بود که:«در خواب ديدم به گلي تبدل شده ام دختر ي مرا کند و در دفترش نهاد و مرا خشک کرد خدا را شکر و خوشابه حالم ....که بع تير تبديل شدم دره جنگ برادر کشي باني سياه پوشي زني گردم ».

 و اما شعر :

له خه و ما بووم به گوليک

کچيک قرتا ندمي و

له تي ده فته ريکدار

و شکي کرد مه و ه

ثو خه ي   به س نه بوو

به س

نه بوو

به بس

نه بوو

نه بووم به گو لله يه ک

له شه ري بر اکوژي دا

جلي ژنيکم پي ژش که ن

له تبف هه لمت شاعر بزر گ کرد در شعري گفته بود من بارود همراه نمي شوم چراکه او هميشه جاري اشک و به شعر من گوش نمي دهد .

من با ابر همراه نمي شوم چون هر موقع از او بوسه اي مي خواهم خودش را مشغول روشن کردن رعد و برق مي کند .....

باستار هم همراه نمي شوم

زيرا رود خانه هاي تاريک را براي رسيدن من و معشوقم در نظر مي گيرد

و من هم شنا بلد نيستم

اما من با البوم همراه مي شو م

زير گاهي

عکس مادرم يا معشوقم دورم ١دزدکي به من نشان ميدهد

و اما شعر به زبان شاعر با اند کي تلخيص

 من هاوريتي رووبار ناکه م

رووبار هه ر ده روات و

گوي له شيعر نا گري

من هاوريتي رووبار ناکه م

که داواي ما چي لي ده که م

ئه و خوي به چرا داگير ساند نه وه

خه ريک ده کارت .........

.....من هاوريتي ئه ستيره ش نا که م

ئه وجيژ رانم

له روو باري تاريکه کاندا

بودياري ده کات

ئاخر من مه له و اني نازانم

من هاوريتي ئه لبووم ده که م

هه رنه بي جار جار

وينه ي دايکم

يا

ده زگير انيکي دوورم

به دز ييه وه

پيشان ده دات .

خلاقيت بدون ازادي امکان پذير نيست و شاهدش

 اين شعر شير کو بي کس است:

از ترانه اهاي من اگر

گل را بگيرند

يک فصل خواهد مرد

اگر عشق را بگيرند

دوفصل خواهد مرد

و اگر نان را

سه فصل خواهد مرد

اما ازادي را

اگر از ترانه هاي من ازادي

رابگيرند

سال تمام سالم خواهد مرد

اگر باد

نفس در سينه بريد و

رخ از مسافران خسته پنهان کرد ،

اگر دريا

موج از موج گرفت و

خسته به خوابگاه نخستين خود بازگشت

اگر پرنده

بال بست و از پرواز خود بازماند

اگر درخت مرد و باران نيامد

من هم با واژه ها

عهد خواهم بست

که تا هستم از سرودن ترانه پرهيز کنم

راستي اگر به ما حق انتخاب يکي دوچيز را بدهند چه چيزهايي را انتخاب مي کنيم

شاعر بزر گ کرد شر کوه هم در يکي از شعرهايش دو چيز به ياد ماندني  را در ميان عشق و زند گي انتخاب کرده است از زبان خودش بشنويم :

در ميان همه کتاب خانه هاي شب

تنها يکي کتاب را بر گزيدم

يادداشت تنهايي

که براي من ستاره اي روشن بود .

در مين همه ترانه هاي کوه

تنها يکي ترانه را بر گزيدم :

ترانه ازادي

که همچون بلد طي شهيد

پايدار مانده بود

در ميان همه خاطرات دور تنها يکي رويا را بر گزيدم :

رويايي رنگين

که همچون خواب هاي دوران کودکي ها بود

ميان عشق ،زمين و زندگي

تنها کردستان و چشم هاي مادرم را

انتخاب خواهد کرد

که همچنان روشن ،زيبا ،گرم و بي همانند ند .

 

 

 

 

 

     

 

                                                    

 

                                                       

 

 

 

                                                                

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:57  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

ارقام دروغ نمي گويند اما دروغگويان رقم سازي مي کنند

ارقام دروغ نمي گويند اما دروغگويان رقم سازي مي کنند

                                                                     ((ژنرال چارلز اچ.گراس و نور ))

 

دفتر يادداشتي را ورق مي زنم :

((توقف در اموزش توقف در زندگي است و توقف در پژوهش توقف در اموزش و زندگي است ))

پائولوفريره فيلسوف تربيتي برزيلي معتقد است :که بدترين نوع تعليم و تربيت  تعليم و تربيتي است که دانش اموزان را از لذت پرسيدن و سوال کردن محروم کند ))

                                                                                    ((دکتر مهر محمدي ))

 

بنابه گفته ژان  فرانستيه مربي فرانسوي موثرترين عامل در پيشرفت تمدن بشر علم وي به جهل خود است .اگر ما شاهد بناي کاخ دانش هستيم مبا و منشا اين کاخ دانش سوال هلي عالمانه است .                                                              ((دکتر مهر محمدي))

 

- بهترين معلم کسي است که دانش اموز را در موقعيتي قرار بدهد که احساس بي نيازي  از معلم  براي يادگيري رفته رفته در او شکل گيرد .

يعني د راو استقلال  استقلال عقلاني  حاصل شود نه وابستگي

                                                                            (( دکتر مهر محمدي ))

 

از نخست وزير  ژاپن سوال مي کنند که عامل موفقيت را در ژاپن چه مي دانيد ؟ ايشان در يک کلمه مي گويد :اموزش 

                                                                           (( مهندس غفاري))

 

سميرا مخملباف مي گويد :پدرم به ما اموخته که وقت مان   را صرف شمردن جوايز نکنيم .

دکتر حشمت گفته بود :بنياد ظالم در دل ادم هاي نادان است برکندن استبداد دشوار نيست چه بايد کرد با ناداني .

بيل گيتس مي گويد : من هر ساعت عادت دارم چيزي را که ده اشتباه بزرگ مايکرو سافت مي نامم به روز کنم .

تانلر: و ياد گيري مدام کليد قرن بيست و يکم مي باشد .

بيل گيتس ناخشنود ترين مشتريان را بزرگ ترين منابع يادگيري مي داند .

- در جايي ديگر نوشته ام :

من سکوت را از ادم پرگو اموختم بردباري را از نابردبار مهرباني را از نا مهربان .

در برگه اي يادداشت کرده ام :

در ترانساس سوئد فيلز بو هلين که وقت  مرگ هشتاد و دو سال داشت  پنجاه سال پيش در حادثه  اتو مبيل صدمه خورد و استخوانش شکست و دانست که اگر موقع تصادم  محکم در جايش بسته بود چنين نمي شد پس به فکر افتاد کمربند ايمني را اختراع کرد .

و صفحه بعد :

لطيفه اي بي لطف مي گويد  مردي از اسارت حراميان باز امده بود حکايت دوران اسارت  مي گفت  با دوستان تا به ان جا رسيد که مي گفت حراميان تجاوز مي کردند به ادمي و يا مي کشتند ما را .

چون اين گفت حدقه چشم ياران را ديد تنگ شده کنجکاوند به بقيه داستان

اشفته سر به در امد که  ولي ... من ...من .... من را کشتند...))

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:56  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

از دکتر جواد صاين شيمي دان شنيدم

از دکتر جواد صاين شيمي دان شنيدم که در سال ٢٠٠٣ امريکا با ارائه ٢٣٩ هزار مقاله مقام اول و ژاپن با ٧٨ هزار مقاله مقام دوم جهان را دارد.

ايران در رتبه ٤١ قرار دارد ما به گنجينه علمي جهان اندک چيزي افزوده ايم گويا هنوز هم مي خواهيم به گذشته خود ذل خوش کنيم که ما ميراث فرهنگي بزرگوعظيمي داشته ايم

بگوييم ما رازي  ابن سينا  غزالي و مولوي را در جهان هديه داده ايم اين ها همه به جاي خود اما بايد بگوييم و بپذيريم که ما کوتاهي کرده ايم و در عصر حاضر چيزي  براي گفتن نداريم  بايد بخوانيم و بخوانيم  وبه  اندک داشته هايمان  دل خوش نکنيم ارث پدري  هم ((نفت ))روزي  تمام مي شود .

بايد کار کرد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:55  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

کمي جدي با حافظ

کمي جدي با حافظ

بسيارند کساني که عمري با حافظ زندگي کرده اند اين نابغه دهر را بايد گفت مردي براي همه فصل ها و سالها .

زيبايي در شعر اوست همه را محسور کرده است شهر يار را شهر خويش مي فرستد تا شهر يار خود گردد . و ديگري در اخرين لحظه عمر از نز ديکان مي خواهد تا درد عشق را برايش بخوانند

امشب مي خواهم از زبان خودش بشنوم که اين شهد شکر چگونه و از کجا بر سر و زبانش ريخته است .

چه وقت و کي از غصه جاتت دادند ؟

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                         وندر ان ظلمت شب اب حياتم دادند

چگونه ؟

بي خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                          باده از جام تجلي صفاتم دادند

هاتف کي به خبر داد ؟

هاتف ان روز به من مژده اين دولت داد              که بر ان جور و جفا صبر وثباتم دادند

اين همه شيريني سخن به نظر خودتان در اثر چيست ؟

اين همه شهد و شکر کز سخنم ميريزد             اجر صبري است کز ان شاخه نباتم دادند

شما را به اتش پرستي متهم کرده اند ؟

کيميايي است عجب بندگي پير مغان                خاک او گشتم و چندين درجاتم دادند

کجايت اتش گرفته بود که با اتش نشاني تماس گرفتي ؟

سينه ام ز اتش دل در غم جانانه بسوخت          اتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

مي گويند خانه معشوقه ات را هميشه گم مي کرد يو از مردم مي پرسيدي راه منزل کجا ست ؟

اي نسيم سحر ارامگاه يار کجاست                منزل ان مه عاشق کش عيار کجاست

خانم بچه ها خانه هستند؟

ان ترک پري چهره که دوش از بر ما رفت             يا رب چه خطا ديد که او راه خطا رفت

ناراحت شدي که رفت ؟

تا رفت مرا از نظر ان چشم جهان بين                  کس واقف ما نيست که از ديده چها رفت

برشمع نرفت از گز اتش دل دوش                   ان دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

حالا چه کار مي کني که برگردد؟

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت              عمري ست که عمرم همه در کار دعا رفت

مي گويند با يک خانمي  ديگر قرار مدار داشتي که عيال رهات کرده بابا شما که سني ازت گذشته؟

پيراه سرم عشق جواني بسر افتاد                  وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

پس تو هم ششم بهمن مي رفتي و انجا خيابان گردي مي کردي ؟

از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گير                اي ديده نگه کن که بدام که در افتاد

اگر عيالت با اين حال برگردد؟

اگر ان طاير قدسي زدرم باز ايد               عمر بگذشته به پيرانه سرم باز ايد

مي خواهي به دنبالش بروي ؟

خواهم اندر عقبش رفت  به ياران عزيز             شخصم ار باز نيايد خبرم باز ايد

چرا اصرار داري که برگردد؟

گل بي رخ يار خوش نباشد                             بي باده بهار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بندد                         جز نقش نگار خوش نباشد

از ان دوست قديمي ات بگو ؟

ياد باد انکه نهانت نظري با ما بود                  رقسم بهر تو بر چهره ما بيدار بود

کجا ملاقات مي کردي؟ کي شما را ديده بود ؟

ياد باد انکه صبو حي زد در مجلس انس                      جز من ويار نبو ديم و خدا با ما بود

پس بگو چرا باز داشتت کردند ؟

بگفتمش :به لبم بوسه اي حوالت کن                     به خنده گفت:کيت با من اين معامله بود

چرا دست از ان بنده خدا بر نمي داري ؟

از جان  طمع بريدن اسان بود و ليکن                  از دوستان جاني مشکل توان بريدن

مي گويند در اشعارت زياد توصيه به عشق بازي مي کرد ي چرا ؟

فرصت شمارصحبت کز اين دو راهه منزل             چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن

اين جامه بلند چيه پوشيدي با اين کارهايي......؟

داشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشد                   فرقه رهن مي و مطرب شدند و زنار بماند

نه گفتي چرا عيال با شماهمنشين نشد ؟

يار اگر نشست با ما نيست جاي اعتراض           پادشاهي کامران بود از گدايان عار دانست

پس فاصله طبقاتي داشتي !

از کي تا حالا به کار عشق و عاشقي مشغولي ؟

روزگاري است که سوداي بتان دين من است        غم اين کار نشاط و دل غمگين من است

نگفتي چرا مردم اين همه شعرت را دوست دارند ؟

تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد                  خلق را ورد زبان صدق و تحسين من است

يه آرزو

دولت فقر خدايا به من ارزاني دار                        که اين کرامت سبب حشمتو تمکين من است

يه نصيحت به واعظ شهر ...

واعظ   شحنه شناس اين عظمت گو مفروش           زانکه منزلگه سلطان دل مسکين من است

به بحث خصوصي بر گرديم

چگونه مي دانستي خانم بچه ها بر مي گردد؟مگر او نگفته بود ترا مي کشم ؟

گر چه مي گفت که :زارت بکشم مي ديدم                 که نهانش نظري با من دل سوخته بود

چرا مي گويي من خطايي نکردم و خود را تبرئه مي کني ؟

چون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان              دنبال تو بودن گنه از جانب ما نيست

فقط شما در دام افتادي يا کسيس ديگرم هست .ان شب کسي ديگر در بازداشتگاه بود ؟

کس نيست که افتاده ان زلف دو تا نيست              در رهگذر کيست که اين دام بلا نيست

مي گويند شما خيلي غيرتي هستيد  هر شب با همسايگان دعوا مي کنيد ديروز در گوش معشوقه ات  چه مي گفتي ؟

از بهر خدا زلف  مپيراي  که ما را                        شب نيست که صد عديده با باد صبا نيست

حالا اگر راضي بشه برگردد چه کار مي کني ؟

اگر ان ترک شيرازي  به دست اورد دل ما را        به فال هندويش بخشم سمر قند و بخارارا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:55  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

کمي جدي با مولوي

کمي جدي با مولوي

- حضرت مولانا لطفا بگوييد چرا با وجود هفت قرن فاصله زماني هنوز هم براي عالمان سخن نو داري ؟

همين بگو ناطقه جو مي کند

تا به قرني بعد ما آبي رسد

گر چه هر قرني سخن آري بود

ليک گفت سالفان ياري بود

- من هيچ گاه از خواندن آثار شما ملول واندوهگين نم شويم و مي دانم اکثر خواننده هام بامن هم عقيده اند مي شود دليلش را بفرماييد .

باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشکنم .

وين چرخ مردم خوار را با چنگال بشکنم .

نگفتي دليل اين همه سخن حکيمانه چيست ؟

کاملي گر خاک گيرد زر شود                           ناقص ارزر بود خاکسترشود 

دليل اين همه طراوت ...

جمله تلوين ها ز ساعت خاسته است رست از تلوين که از ساعت برست .

چون ز ساعت ، ساعتي بيرون شوي                 چون نماند ، محروم بي چون شوي

 

اين بشر چرا امروزه اين قدر بدبخت است؟ وبا اين همه پيشرفت به سعادت نمي رسد .

هست هشياري زياد مامضي                              ماضي ومستقبلت پرده خدا

آتش اندر زن به هر دو تا به کي                        پر گره باشي از اين هردو چوني

تا گره باني بود هر از نيست                              همنشين آن لب و آواز نيست

مي تواني براي آدمي يک تصوير بسازي ؟

دو دهان داريم گويا همچون ني                        يک دهان پنهان است در لب هاي وي

با لب دمساز خود گر جفتي                             همچون من گفتني ها گفتني

در                 خوي ناي است نه در خورد مرد      کرد دم که  مرد نايي اندر ناي

ما تا مي خواهيم چيز نوي بيا موزيم ملول مي شويم ولي اين همه سخن نواز تو به چه واسطه اي بوده

تا کني مر غير را خبر وسني                    خويش را بد خو وخالي مي کني

متصل چون شد با آن عدن                     همين مهراس از خالي شدن       

امر قل زين آمدش کاي راستين                کم نخواهد شد بگو درياست اين

امروز ما به انواع رذيلت ها گرفتار شده ايم به عنوان طبيب روماني با چه نسخه کوتاه و مفيد داريد ؟

هر که را جامه زعشقي چاک شد

او ز حرص و عيب کاي پاک شد

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما

اي طبيب جمله علت هاي ها

اي دواي نخوت و ناموس ما

اي تو افلاطون و جالينوس ما

به نظر تو ام الرذائل چيست ؟

هان اي فرعون ناموسي مکن

تو شغالي هيچ طاووسي مکن

سوي طاووسان اگر پيدا شوي

عاجزي را جلوه و رسوا شوي

نظرت درباره حضرت رسول چيست ؟

نامت بماند تا ابد           اي جان ما روشن زتو

به نظر تو شير واقعي کيست ؟

سهل شيري دان که صف ها بشکند

                                          شير آن است آن که خود را بشکند

يکي از مصاديق «ناموسي » کردن يعني تکبر کردن و خود خواهي را در شعر نحوي و کشتيبان آورده اي مي شود آن را برايمان بخواني :

آن يکي نحوي به کشتي در نشست                       رو به کشتي بان نهاد آن خود پرست

گفت هيچ از نحو خواندي ؟گفت لا                       گفت نيم عمر تو شد در فنا

دل شکسته شد کشتيان زتاب                              ليک آن دم کرد خاموش از جواب

باد کشتي را به گردابي فکند                              گفت کشتيبان بدان نحوي بلند

هيچ داني آشنا کردن بگو                                 گفت ني اي خوش جواب خوب رو

گفت کل عمرت اي نحوي فناست                       زان که کشتي غرق اين گردابياست

مرد نحوي را از آن در دوختيم                         تا شما را نحو محو آموختيم

فقه فقه و نحو نحو و طيرف صرف                   در کم آمد يابي اي يار شگرف

اين در باغ سبز نشاندن به ديگران يک ضرب المثل شده و از شعر شما گرفته اند لطفا" شعر را برتيمان بخوان ؟

باغ سبز عشق کوبي منتهاست                         جز غم و شادي نباشد جوش ما

برغم و شادي نباشد جوش ما                          خيال و وهم نبود هوش ما

حالتي دگر بود کان نادرست                           تو مشو منکر که حق بس قادر است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:54  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

کیمیا

      ٦/١٠/٨٥ پنجشنبه ساعت٧:٣٠

   امشب از کتاب کيميا جلد چهارم که به اهتمام دکتر حسین الهي قمشه اي و سيد احمد بهشتي شيرازي گرداوري شده است شعري لز هنري وان دايک با عنوان زمان هزار چهره مي خواندم اين شعر با اين عنوان برايم بسيار جالب بود :

Protean time:     

Too slow for those who wait  ,

Too swift for those who fear

Too long for those who grieve

Too short for those who rejoice

But for those who love ,time is eterhity

                                                                       Henry van dyke

زمان خزار چهره

زمان

بر آنانکه در انتظارند بسيار آهسته مي گذرد

 بر آنان که هر اسنا کند با شتاب .

و بر آنان که غصه دارند بس دراز شب

اما بر آنانکه عاشقند

زمان ابديت است .

راستي انسانهايي که آخرين مرحله را تجربه کرده اند چقدر سعادتمند اند

من به نوبه خود چهار مورد اول را تجربه کرده ام اما مرحله پنجم را مي خواهم تجربه نمايم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:54  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

«پيشکش به همه آنها که به من بد کرده ، زحمت رسانيده ، ستم روا داشته اند»

  «پيشکش به همه آنها که به من بد کرده ، زحمت رسانيده ، ستم روا داشته اند»         

                                                                                                                جعفر شهري

  - حقارت طبع و کوچکي مقدار را اعمالش ظاهر گردانيده بود . اعمال و رفتار هر کس معرف وجودي وي      باشد 

  - معني جهنم را همان نصفه روز فهميدم که چيزي جز حسرت و ناميدي نمي باشد .

  - رنج آور طغو ليت من که از مواهب آن تنها مروحروميت هايش رابه خاطر مي آورم !

  - تنها به قاضي رفتن که طبع بشر را به شنيدنشان عادت داده اند

  - زود باوري و خوش باوري از خصوصيات ادميان است .

-هر که را که اعمال و انديشه هاي خويش پسنديده مي آيد

-بانگي که پيوسته مرا از اقدام به عمل باز مي نمود ،اما صدايش به پاي نهيب پدر نمي رسيد .

-قبح فعل بد بار اول ازار مي دهد دشواري سخن در کلمات نخستين ان مي باشد .

-زياده خواهي يکي از بيچارگي هاي او مي باشد .

-اين همان بيماري است که افت اسايش مي باشد .

-بز هکار حس ششم قوي تر از ساير حواس مي باشد .

-اولين افت فقر قساوت مي باشد و دومين عصيان و سومين تقلب

-لطمه دوست کشنده تر از زخمه دشمن است .

-ان روز دانستم بزر گتر ها خطا هايشان بزر گتر مي باشد .

-اعمال و رفتار و حرکات و زبانشان خارج از اختيار عواطفشان بوده .و در دست مصالحانش مي باشد .

- مي گفت شکم من به درياچه ي حوض سلطان راه دارد بااين چيز ها پر نمي شود .

-کليد عقل مرد  زبان رن مي باشد .

-عشق بي تناسبي بود که حاصلش بدبختي و تيره روزي بود که بباري امد .

-تربيت نشده ها ناصبور بار امده به سرعت تحريک مي شوند .

-در محروميت ها ظالم و شقي و خونخوار مي گردند .

-خجالت شده خودبيني و ترس از کم بيني در ديگران مي باشد.

-ترس از معار به کشنده تر از خود ان مي باشد .

-متردد در افعال بيشتر رنج مي برد .

-کور خودش بود و بيناي ديگران

-باز جيره ي شام ان شبنم قطع گرديد که نان دانيم همراه بود شکمم سير مي باشد ! کوچکترين بهانه اي سبب قطع نان مقرم مي گرديد . اشخاص دني براي تنبه زير دستان قبل از هر چيز تکيه به روي نان و اب ايشان مي کنند .....بعد ها استاد کار ها و کار فرمايان را مي ديدم که در اندک نارضايي يوميه ام راي مايه ي معاشم بود قطع مي کردند . ارباب ها دون صفت را نيز در همسايگي ها يمان مي ديدم که تنبه زير دستان را توقيف جيره و مواجب انان قراري دادند .

-بعدها نيز سياست هاي حکومت هاي بي حميت ديدم که عدم رضايت هاي اهالي گو شمالي انها را به وجود اوردن قحطي و گراني مصنوعي و در تنگناي ازراق و گرسنگي نهادن مقرر مي داشتند .

-هر که او بيش بود سيم ورزش

-زر بناريده ز اسمان بر سرش

-هنوز نمي دانستنم نهر خشک قبل از سقايت خود به ديگران آب نمي رساند .

-از ديگر اثرات بينوايي فش زشت و لثامت طبعدمي باشد .

-دولت منداني که با استفناي کافي صاحب طبع فقير مي باشند ،مر غکي که از ترس تمام شدن آب کنار دجله -از تشنگي جان مي دهد .

- از غربت بي کسي به گريه افتادم ،گريه اي انچنان دردناک که گوئي اشک از جگر گا هم مي چکيد .

- فرزندان اينگونه  زنان معشوقه هاي مخفي انها حساب مي شوند . رقبا و شرکاي عشق او محسوب مي کردند عشق به شر کت را طبيعت قبول نمي کند .

- هر چه پول و مقامشان بالاتر رفته بود انسانيت شان پايئن تر امده بود .

- از معايب خلقت آدمي است که تازنده است بايد البقا به نقطه اي داشته باشد .

-انکه دنيا برايش تنگ مي شود ان است که نقطه البقاءو اتکايش را از دست داده باشد .

- ماهي دريا برايش سر ما و گر ما فرق نمي کند براي سگ کوه ، کوچه خوابيدن ننگ و عار نمي باشد .

- ثابتم شد همه موجودات را نقطه ي اتکاء لازم مي باشد . از خود ديدم که وجود بي متکا به زودي نابود مي شود .

-ملجا و اميد و اتکا از شرايط حيات و بقا مي باشدکمترين فايده اتکا اسايش روح و خيال بوده که مشکلات را به آن واگذار مي کنيم .

....عيان شدراه شوخي ها ي لفظي را هم با هم باز کرده اند .يگانگي و محبت تقي خان نيز با من بهتر و بيشتر گرديده بود . محبت او ادبه بند تنبان مادر بسته است .

- مي گفت :غالبا بنت هاي نا پاک در پس قيافه هاي پاک و معصوم و خوش ايند مي باشد .

.....بدم نمي امد هم بميرم و استدم بگويد چه شاگردخوبي داشته ام ، از نوع همان حماقت ها که کساني به شوق تعريف بعد از مرگ خود را تلف مي کنند ، و يا انها که خويشتن را فداي بود و وجود ديگري و انان که به بارک الله خود را طعمه مرگ مي سازند .

- خوب ان است که هنوز زائيده نشده است .

- مي گفت هميشه خوب ها و ادم حسابي ها بوده اند که پدر مردم در اورده اند .

- مي گفت : هر کس داراي اسباب توالد و تناسل بوده باشد نمي تواند از وسوسه شيطان  اسوده بماند اگر چه از آسمان امده باشد .

- معلولين و ناقصين آن اعضا را نيز مي گفت از طريقديده و دل متهني و ناپاک مي باشند .

- عقيده داشت زن نامحرم خطر ناک تر از مرد نامحرم است .

- کليد زبان و عقل مرد به دست زن است .

- از تعريفم بيشتر از عيب گيري ام بترسم .

- گفت اصلند زاده اگر از اسب بيفتد از سفل نمي افتد

- و بي اصل  و نسب اگر سوار اسب عربي شود لق لق مي خورد و بي اصل و نسب و نسبش مي شود .

- بعضي ها بزرگي به شکل و شمايلشان نمي ايد .

- بز رگي خود خويش را کوچکتر مي کنند .

-بد کاره از عمل بد کار ي اظهار خرسندي را ز نام آن ابزار ملامت مي کند ....

- طبع آدمي به همه احوال مانوس مي شود خوپذيري بشر براي او موهبتي مي باشد .

- از اين رو کار برايم بهترين وسيله آسايش خاطر به حساب مي امد . از بيکاري رنج مي بردم چنانچه امروزه نيز رنج مي برم از پدر و مادر ...

- اين امام زاده کور مي کند که شفا نمي بخشد .

 -آدم هاي بي شعور بيش از ديگران ادعاي فهم و شور مي کنند .

- بر خورد منافع سيما ها ي واقعي را ظاهر مي سازد .

- هديه به ارزش صاحب قبول مي شود ، او ديگر ارزشي به نزد من نمي تونست داشته باشد.

- مي دهم که آخرين مرتبه ي لذت جلالت و شو کت و تجمل در زند گي ساده و بي پيرايگي مي باشد و جمله آراستگي ها و جاه و جلال ها و فرو شکوه ها  در گذاران درويشي وبي تکلفي استکمال مي پذيرد .

- اين از خصوصياتم بود که به حرفهاي بزر گتر از خودم گوش بدهم . کلمات بزر گتر ها  را سر مايه هايي مي ديدم که بلا عوض در اختيارم مي گذارند بايد انها را پذيرا بوده اصعنا نمده ارزش و احترام بگذارم . حزيدار خوبي بودم که امتعه ي سخنان ارزنده در اختيارم مي گذاردند .

- بزر گ زاده اگر از اسم بيفتد از رسم نمي افتد ، همچناکه گدازاده اگر به خدايي برسد بوي گدائي از حر کاتش استشمام مي گردد.

- شرم تعليمي کودکانه گنگ و کر و کورمان مي ساخت خجالت موتني که خيانتش آشکار شده باشد .

- پس از حقيقت اين که قاطر  پيشاهنگ آخرش تو بره کش مي شود ، يعني عزيز پدر و مادر آخرش به حمالي و يا گدايي مي افتد .

- طبيعت را جوهري است که آدمي دشمن دشمن را بهتر از دوست دوست ، دوست مي دارد .

- امروز مظهر سوالي پرسيد که مثل ... در جوابش ماندم و اين بود سوال ميزان سنجش صحيح و غلط به شما چيست ؟

 و تکيه گاهت چيست ؟

- تکيه گاهي  که آدمي ناگزير آن است و انسان بر خلاف ساير موجودات از بد و تولد تا بلوغ نياز به مراقبت نياز دارد . و اين تکيه گاه در ناخود آگاه ادمي است و در قرآن بدان اشاره شده است  وقتي ادميان در کشتي طوفان زده هستند تنها رويشان به خداوند است و اين تکيه گاه  هر چه دست نيافتي تر بعفتر

- بر خورد منافع سيماهاي واقعي را ظاهر مي سازد

-هديه به ارزش صاحب قبول مي شود ، او ديگر ارزشي به نزد من نمي توانست داشته باشند .

- در اين مورد حق به جانب او مي دهم که آخرين مرتبه لذت جلالت و شو کت و تجمل در زند گي ساده و بي پيرايگي مي باشد و جمله آراستگي ها و جاه و جلال ها و فرو شکو ه ها در گذران درويشي و بي تکلفي استکمال مي پذيرد .

- اما خاور خانم تقصير را متوجه استاد عبدالله مي دانست زن با کيا ستي بود که مسائل را به خوبي ادراک مي نود مي گفت استاد عبدالله از همان روزي که مرد بيگانه را به خانه برده کلاه ديوثي را سرش گذاشته بوده است اما اغماض مي کرده است . خيلي ديوث ها ديو ثي را پشت سر قبول مي کنند .

-  شرم تعلمي کودکانه گنگ و کر و کور مان مي ساخت شر مي که ديواري برابر ناشايستگي هايمان مي کشيد

- فهم هائي از خوب و بد ها به کارم مي امدند . زشت هايي که جلو زشتي هايم را گرفته زيبايي هايي که بر زيبايي هايم مي افزودند .دانش اصيل و صديق عامه که از هيچ کلاس و مدرسه اي به دست نمي امد و دانستني هايي که با همه آسمان و ريسماني از عرش تا فرش را در بر مي گرفت اين از ان مي باشد که امر خلاف  طبيعت و نهاد آفرينش و افريده شده گان مي باشد و بنياد جهان به راستي و درستي و امانت و صداقت و محبت و دنا و صفا و نيکويي و خوبي گذاشته شده است . همه متوقع نيکي و خوبي و درست ي و فضايل مي باشند اگر چه خود از ان متبرا بوده باشند  و جمله مدار کار ها رابر بهترين و ستوده ترين مي خواهند اگر چه خويش گامي در طريق آن نگذارند . خائن ستايش امين مي کند چه اين در ذات گوهرش مي باشد و معروفه تمجيد نجيب مي نمايد اگر چه خود را از او مرفه تر و رضامند تر بيابد ، از آن جهت که طهارت و عفت در فطرت وجودش مي باشد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:53  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

مصاحبه خيالي با ميرزاده عشقي

                                     مصاحبه خيالي با ميرزاده عشقي

نظر خود تان را درباره ي مجلس چهارم دوره مشروطه بفرماييد

اين مجلس چهارم بخدا سنگ بشر بود ؟                                  ديدي چه خبر بود

هر کار که کردند ضرر روي ضرر بود                                     ديدي چه خبر بود

يعني به نظر شما اين مجلس بي ثمر بود ؟

اين مجلس چهارم «خودمانيم» ثمر داشت                               والله ضرر داشت

صد شکر که عمرش ، چو زمانه بگذر بود                              ديدي چه خبر بود

آيا شما هم در مجلس تاثيري داشتي ؟ 

من نيز يکي به حرف بگفتم و کلا را                                     در مجلس شورا

هر چند که از حرف در ايران چه ثمر بود                               ديدي چه خبر بود

مي گويند شما مناعت طبع زيادي داشتي آيا چيزي بيادتان مي آيد ؟

مرا اگر که زر و سيم و ثروت دنيا ؟

                                               بر آنچه هست تسلط دهنده و چيره کنند؟

تمام برگ در ختان اگر اسکناس شود

                                               تمام ريگ بيابان اگر که ليره کنند ؟

اگر آسمان همه زر گردد بمن بخشند

                                                سپس بگنجه ام افلاک را ذخيره کنند ؟

             بدين نير زد هر گز که مردم از چپ و راست :

             بچشم نفرت بر من نگاه خيره کنند

بعد از قرار ١٩١٩ که مصادف عيد قربان بوده شعري گفتي در محضر حاج آقا جمال

اصفهاني «مر تجلا» آن را برايمان مي خواني :

مرا عزاست نه عيد !اين چه عيد قربان است ؟

                                                         که گوسفند وطن ،زير تيغ حضمان است

الاکه عيد من امروز نيست ،چون :قربان

                                                   شوم پي وطن آنروز عيد قربان است

مرا بجامه ي عيدي مبين ، دلم خون است

                                                     درون خانه عزا و بيرون چراغان است

نظر خود را دربارهي فقر و قناعت طلبي خود بفرماييد !!«چون بعضي از دانشمندان فقر و بي چيزي را عيب بزرگي شمرده اند لذا لازم شد اين شعر را انشا نمايم و بنظر انها برسانم در ضمن به آن ها متذکر شوم :

اگر من هم مي خواستم چشم پوشي از نيک نامي خود بنمايم ، شايد يک خانه ي کلي از خود داشتم و تا اين اندازه در در زحمت و احتياج نمي ماندم ، افتخار به گفتار است نه به مال و تقرب بدر بار »

سوگند به مردي از پي زر گردم

                                                       نامردم اگر ، زگفته ام بو گردم

خوانند مرا همه قارون و روچلد

                                                      گر زآنکه کلانترين توانگر گردم

بگذار ،اديب بي بضاعت باشم

                                                      با سعدي و شکسپير همسر گردم

نظرت درباره ي سياست انگليس چيست ؟

نازم بگوي بازي مردان انگليس

خم گشته پشت رهر ، زچوگان انگليس

ايران و هند و تازي و سودان و ترک و چين

افتاده همچو; گوي بمبدان انگليس

به نظر تو انسان چرا  گناه کنند :

هر گناهي کادمي عمدا به عالم مي کند

                                                 احتياج است آنکه اسبابت فراهم مي کند   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:52  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

مهماني

                                             مهماني

باران را به خانه دعوت کردم

آمد ماند و رفت ،

شاخه گلي برايم جا گذاشته بود .

آفتاب را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

آينه کوچکي برايم جا گذاشته بود

درخت را به خانه دعوت کردم

آمد ، ماند و رفت

شانه سبزي برايم جا گذاشته بود

تو را به خانه دعوت کردم

تو، زيباترين دختر جهان !

و آمدي

و با من بودي

ووقت بازگشت

گل و آينه و شانه را با خود بردي

و براي من شعري زيبا

زيبا جا گذاشتي و من کامل شدم .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:51  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

معلم عزیزم سلا م

به نام خدا معلم عزیزم سلا م

من یکی از شاگردان بی استعداد کلاس شما هستم . من چیزهایی آموخته ام می دانم  شما پس ازباز نشستگی هم نخواهی آ موخت من آموختم که بی استعداد نیستم اما محکوم روش های غاط آموزشی بوده ام

من آ موختم ام شاید در درس شما کم استعداد بوده ام اما در سایر درسها خوب بودم

من آموختم ام که توبه من به عنوان یک شی نگاه می کردی

من آموختم ام که برنامه درسی تو بر محور کتاب استواربوده و بجای درک مفاهیم بر حفظ معلومات تا کیدمي کردید من آ موختم ام که در محیط آموزشی  رسمی تو جایی برای جنبه های انسانی و دوستانه من نبود

اما من هم اینها را دیر آ موختم ام و چقد زود دير مي شود  ومي دانم دیگر به کار تو نمي  آ یدتو هم باز نشسته شده ای اما می دانم به کار معلمهاي نسل جوان می آید آنها دیگرویژ گی های کلیدی در کلاس های مطلوب کودکا ن ر بايد در اين عصر بدانند

بدانند كه :

1-    معلم جان بخش یک فرایند است

2-    کتاب به یکی از انواع واسطه ها برای انگیزش دانش آموزان تبدیل می شود

3-    بهینه سازی امتحانات یاد گیری ادراتی وموثر بر جامعه

4-    روش یادگیری تعادلی  

5-    تنوع سبک ها  وروش های یاد گیری

6-    محیط غیر رسمی انسان دوستانه و سر شار از صفا و صمیمیت

7-    دید مثبت نسبت به توانایهای بالقوه شاگردان و اشتیاق آنان به یاد گیری

8-    کودک تجربیات غنی ودید گاهها ی پر ارزش به محل یاد گیری می آورد

9-    کلاس درس با دنیای واقعی رابطه ایجاد می کند

 

 اگر زود دير نشده است شما به شاگردانتان بياموزيد 

وما و آيندگان به  شاگردانمان بياموزيم كه(( جهنم جايي است كه آدم مي فهمد با گفتار ورفتارش با ديگران چه كرده است ))

بياموز يم  كه  ((آن كه مي گريد يك درد دارد وآن كه مي خندد هزار درد ))

بياموزيم كه((  مرد افتخار و شهرت ميخرد امازن بهايش را مي پردازد)) جبرا ن خليل

بياميزيم كه ((كوتاه ترين زماني كه ما مجبور به كار هستيم بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهيم))

بياموزيم كه(( نمي توانم وارد بهشت شويم بلكه بايد بهشت را به درون خويش بياوريم))

بياموزيم كه(( ناداني در ندانستن نيست ، بلكه در مطلق كردن دانسته هاست ))

 بياموزيم كه(( مطالعه كتاب يعني تبديل ساعت هاي ملامت بار به ساعت هاي لذت بخش))

بياموزيم كه(( هر روز وقتي كه خورشيد متولد مي شود  ما هم متولد  شويم))

بياموزيم كه(( مرگ پايان كبوتر نيست))

بياموزيم كه(( خداي غالب قهار بهتر از سرپرست هاي گونا گون است))

بياموزيم كه((مردود شدن شرافت مندانه تر از تقلب كردن است))

بياموزيم كه(( به بهانه نداشتن دستي نبايد دست ديگر را كاسه التماس كرد ))

آموختم كه(( هرچه جايگاهمان رفيع تر باشد فريادمان رسا تر به گوش خواهد رسيد))

بياموزيم  كه (( خطاهاي ديگران را نمي توانيم فراموش كنيم ولي مي توانيم ببخشيم ))ماندلا

بياموزيم كه ((آدم محروم نمي تواند كاري كند اما آدم ناكام دست به عمل مي زند))

بياموزيم كه(( هيچ فقري سخت تر از ناداني نيست و هيچ مالي سودمند تر از خرد نيست و هيچ تنهايي موحش تر از خود پسندي نيست و هيچ عباتي چون تفكر نيست))

بياموزيم كه(( فرزندمان را با انتقاد محكوم نكنيم تا فردا ديگران را محكوم نكند))

بياموزيم كه(( فرزندمان را با عناد و دشمني پرورش ندهيم تا فردا با همه نجنگد))

بياموزيم كه(( فرزندمان را با تمسخر پرورش ندهيم تا فردا شرمنده نباشد ))

بياموزيم كه(( فرزندمان را با بردباري پرورش دهيم تا فردا صبور باشد ))

بياموزيم كه(( شاگردان را با تشويق همگام كنيم تا فردا اعتماد به نفس داشته باشند))

بياموزيم كه(( آدم شدن مهمتر از حاكم شدن است))

بياموزيم كه(( قيمت انسان از روي معلوماتش سنجيده نمي شود بلكه از سجاياي اخلاقي او سنجيده مي شود))

بياموزيم كه(( مانند انسانهاي تنگ نظر نباشيم كه از مصالح بهشت جهنم مي سازند بلكه منند انسان هاي بلند نظر باشيم كه از مصالح جهنم بهشت مي سازند))

بياموزيم كه(( ما به اندك ادب محتاج تريم  از آن كه به بسياري علم))

بياموزيم كه(( جوانمردي آن است كه بار خويش بر خلق ننهيم ))

بياموزيم كه(( با حكيمان رفتار كنم تا حكيم شوم))

بياموزيم كه(( جهل بر علم غرور آفرين رجحان دارد))

بياموزيم كه(( معايب ديگران بهترين معلمان هستند))

بياموزيم كه(( ذهن فرزندانمان را به نوارهاي كاست آموزشي تبديل نكنيم))

بياموزيم كه(( اعمال و رفتار هركس معرف شخصيت وجودي اوست))

بياموزيم كه ((تنها به قاضي رفتن عادت بشر است))

بياموزيم كه(( زياده خواهي يكي از بيچارگي هاي انسان مي باشد   اين همان بيماري است كه آفت آسايش مي باشد))

بياموزيم كه(( بزهكار را حس ششم قوي تر از ساير حواس مي باشد))

بياموزيم كه((آفت فقر قساوت است و دومين عصيان است و سومين تقلب است))

بياموزيم كه(( لطمه دوست كشنده تر از زخمه دشمن است))

بياموزيم كه(( بررگتر ها خطا هايشان بزرگتر است))

بياموزيم كه  ((بعضي ها اعمال و رفتار و حركات و زبانشان خارج از اختيار عواطفشان بوده و در دست مصالحشان مي باشد))

بياموزيم كه(( اشخاص دني براي تنبيه زير دستان قبل از هر چيز تكيه به روي  نان و آب ايشان مي كننند))

بياموزيم كه(( بعضي ها هرچه پول ومقامشان بالا رفته درجه انسانيت شان پايين تر آمده بود))

بياموزيم كه(( از معايب خلقت آدمي است كه تا زنده است بايد التجا به نقطه اي داشته باشد))

بياموزيم كه(( آنكه دنيا برايش تنگ ميشود آن ست كه نقطه التجا و اتكايش را از دست داده باشد ))

بياموزيم كه(( غالبا نيت هاي نا پاك در پس قيافه هاي پاك و معصوم و خوش آيند مي باشند))

بياموزيم كه(( طبع آدمي به همه احوال مانوس مي شود خوپذيري بشر براي او موهبتي مي باشد))

بياموزيم كه((آدم هاي بيشعور بيشتر از ديگران ادعاي فهم و شعور مي كنند))

بياموزيم كه ((آخرين مرتبه لذت جلالت و شوكت  و تجمل  در زندگي سادهو بي پيرايگي مي باشد))

بياموزيم كه( كليد رمز سرشتن دانايي با توانايي در دست معلم است))

بياموزيم كه(( يادگيري مداوم كليد قرن جديد است))

بياموزيم  كه ((آزمون پا فشاري بگذارم هيچگاه به شكست به عنوان يك گزينه ننگرند ))

بياموزيم كه(( ناخداي ذهن و ارباب سرنوشت خود باشم ))

بياموزيم كه ((از شكوه در مورد چيز هاي كه موجب نارحتي تا مي شود اجتناب كنم ))

بياموزيم كه ((در نهايت مسئوليت همه چيز به عهده خود شخص است ))

بياموزيم كه(( جوي هاي كم عمق از آن جهت خود را گل آلود مي كنند كه كسي پي به كم عمقي آنها نبرد ))

بياموزيم كه(( در معامله زندگي آينده هيچ وقت با گذشته برابر نيست ))

بياموزيم كه ((در جهان تنها چيزي كه دائمي است  تغيير است))

بياموزيم كه(( پول دار ها كتاب نمي خرند و نمي خوانند و كتاب خوان ها هم پول براي خريد كتاب ندارند))

بياموزيم كه(( شش خدمت درستكار را نگه دارم (آنها چيز هايي را به من آموختند كه من همه را مي دانستم نام آنها  چه

                         چرا

                                   كي

                                        چگونه

                                              كجا

                                                   وچه كسي است ))

بياموزيم ((كه از خداوند بخواهم به من آرامش عطا كند تا آنچه را نمي توانم تغير دهم بپذيرم ))

بياموزيم كه(( انسان آن چيزي است كه تمام روز در باره اش فكر مي كند))

بياموزيم كه(( زندگي ما همان چيزي است كه افكار ما مي سازد))

بياموزيم كه(( اگر خود را قابل ترحم بدانم ،همه خود را كنار خواهند كشيد))

بياموزيم كه(( خيلي  چيزها  رو به كوچك شدن است الا دانايي كه هر روز روبه عظمت بيشتر ي مي يابد ))

بياموزيم كه(( آخرين برگ سفر نامه باران اين است ، كه زمين چركين است))

بياموزيم كه   ((آنان را كه قلم به ميدان آورد  هم او آنان را به ميدان تير نيز برد))

بياموزيم كه(( مطالعه  يك صفحه كتاب با فراغت خاطر بهتر از حل 20 صفحه تمرين با استرس است))

بياموزيم كه(( در عشق هاي بزرگ ، در واقع معشوق هر كس در درون خود اوست))

بياموزيم كه(( ابليس هر كس در درون خوداوست))

بياموزيم  كه ((در بازار پر مكر وفريب سياست با اندك سرمايه صداقت نمي توان حتي يك دكه خريد))

بياموزيم كه(( بنياد ظلم در دل هاي نادان است بركندن استبداد دشوار نيست ،اما چه بايد كرد با ناداني))

بياموزيم (( وقتي كه مردم با هم نفس بكشند توفان مي شود و وقتي با هم پا به زمين بكوبند زلزله پديد مي آيد))

بياموزيم  كه(( كليد موفقيت كسب و كار در اين قرن سرعت انديشه است))

بياموزيم كه(( نا خشنود ترين مشتريان ما بزرگ ترين منبع ياد گيري ما هستند))

بياموزيم  كه(( اقتضاي سرشت او آن است كه جوينده ابدي باشد و نه هرگز يابنده نهايي ))

بياموزيم  (( آدمي مي تواند از جهتي ضعيف ترين موجودات باشد ، زيرا آگاه ترين آنهاست به قول پاسگال شكننده مانند ني))

بياموزيم  (( هميشه حق با كسي نيست كه علم بيشتري دارد ، بلكه با كسي است كه علم را با نياز هاي عميق انساني هماهنگ مي سازد ))ندوشن

بياموزيم كه ((براي كشتيي كه مقصدش نا معلوم است هيچ باد موافقي نمي وزد))

 

رنج بي حد از جفاي روزگار آموختم                                    گريه از دلتنگي ابر بهار آموختم

راز ورمز عشق را بر دار كوي دلبران                                    با هزران خون دل منصور وار آموختم

تا گل عشقش شگفت و غنچه زد در باغ دل                             نغمه هاي عاشقانه از هزار آموختم

گاه ره پوي شب گيسو ،گهي خورشيد وار                         اين سفر از گردش ليل ونهار آموختم

شاه باز دل چو در زنجير عشق افتاد زار                              از كمند زلف او رسم شكار آموختم

گاه مهر و گاه قهر وگاه راز وگاه ناز                                        از نگاهش نكته هاي بي شمار آموختم

با جفاي دلبران نا آشنا بودم ولي                                               اين هم از آن دلبر نا سازگار آموختم

من اگر تلخم اگرشيرين خدا را عيب نيست                             كين دو شيوه از سرشت آن نگار آموختم

از دل بشكسته كي خيزد سرود ونغمه اي                               اين غزل از شوخ چشمي هاي يار آموختم

                                                              جلال ملكشا

بياموزيم كه(( ميان پندار رسالت و تنفر ،فاصله چنداني نيست))    

بياموزيم كه(( در عصر حاضر غو غاي بلند گوها و فرستنده ها و رسانه ها نمي گذارند كه كسي به نجواي عقل گوش بسپارند))

بياموزيم كه (( روزنامه هاي كيلويي ، پر از اعلان مواد مصرفي هستند و يا تشويق به سرگرم شدن كه اين ديگر در انحصار طبقه هاي مرفه تر است))

بياموزيم كه (( دنيا در اين قرن به انتهاي مر ز سلطنت هوش رسيد ولي فراموش كرده كه هوش به تنهايي بار زندگي را كه بسيار پيچيده و سنگين است به منزل نمي رساند ))

بياموزيم كه(( خشونت كور يكي از خصو صيات دنياي جديد است))

بياموزيم كه(( توقف در آموزش توقف در زندگي است و توقف در پژوهش توقف در آموزش و زندگي است))

بياموزيم كه(( نابودي در انتظار ماست اگر خلاق و نوآور نباشيم))

بياموزيم كه(( زمان تنخواه گرداني است كه صورت حساب هاي آن را فعلا از ما طلب نمي كند))

بياموزيم كه(( ساده سخن گفتن هوشمندي انديشيدن است))

بياموزيم كه(( مدرسه زندان نيست كلان شهر آزادي است ))

بياموزيم كه(( دانش آموز مشتري نيست ، معشوق است))

بياموزيم كه (( كلاس مغازه وتجارت خانه نيست معبد است محل عشق ورزي است))

بياموزيم كه(( خداي من خداي وفور نعمت است ))

بياموزيم كه(( مقصر ترين مردم كساني هستند كه روح ما يوس دارند))

بياموزيم كه(( زندگي درياي متلا طمي است كه قطب نماي آن محبت است))

بياموزيم كه(( آنكه مي تواند نسبت به نيكي ديگران نا سپاس باشد از دروغ گفتن باك ندارد))

بياموزيم كه((انسان آويخته ميان اشكي ولبخندي است))

بياموزيم كه (( آنان كه زندگي را بستري از گل هاي سرخ مي دانند هميشه از خار هاي آن شكايت دارند))ويليام آلن وايت

بياموزيم  كه ((اگر ازانسان اميد و خواب گرفته شود بد بخت ترين موجود روي زمين مي شود))كانت

بياموزيمكه (( سوالهاي هر كس بيش از جواب هايش او را مي شناساند))ولتر

بياموزيمكه ((ممكن است كه دروغ يكسال بدود ولي راستي در يك روز از او جلو مي افتد ))مثل افريقايي

بياموزيم كه اينكه بيش از يك سوم اكسيژن مصرفي بدن ، صرف كار مغز مي شود بي حكمت نيست

بياموزيم كه (( از محبت هدر رفته سخن نگويم ، چراكه محبت چيزي نيست كه هدر رود ))لانگ فلو

بياموزيم كه(( انسان ، بودن نيست .، شدن است)) شريعتي

بياموزيم كه (( وقتي كيسه خالي شد دل پر مي شود )) هوگو

بياموزيمكه (( سخن چينان كه چشمان نجس وقلب ناپاك دارند از صميميت ديگران رنج مي برند ))حضرت علي(ع)

بياموزيم كه (( آنجا كه قدرت پا ميگذاد قانون ضعيف خواهد شد )) ناپلئون

بياموزيم كه (( شادي و الا ترين دستاورد آدمي است ))اريك فروم

بياموزيم كه (( سقوط عميق تر ، معمولا به خوشبختي بلند تر  منتهي مي شود )) ويليام شكسپير

بياموزيم كه آنچه مي دانيم ، يك قطره است ، آنچه نمي دانيم يك اقيانوس

بياموزيم كه (( ما كه هنوز خود را نشناخته ايم چرا ادعا مي كنيم كه ديگران را بشناسيم ))حجازي

بياموزيم كه (( بهترين كتاب آن كتابي است كه انسان را به تفكر وا دارد و الا به درد پاره كردن هم نمي خورد )) الف بس

بياموزيم كه (( حتي از سنگ هايي كه بر سر راه قرار گرفته اند مي توان چيزهاي زيبايي ساخت ))گوته

بياموزيم كه (( هيچ همسايه اي به شيشه حرمت همسايه  اي  سنگ نزند  ،

و هيچ ترازويي خطا نكند به عمد،

و هيچ حاكمي مردمان سر زمينش را نردبان خويش نمي سازد  ،

 و هيچ قاضي اي وجدانش را در كيف رمز دار در پستو هاي دست نيافتني پنهان نمي كند ،

و هيچ قلبي در حمايت شيطان به رذالت تن در نمي دهد

وهيچ اعتمادي به خيانت نمي انجامد

وهيچ پايي برهنه به ميدان نخواهد امد

وهيچ دستي به هيچ رويي چنگ نمي اندازد

وهيچ گونه اي در هرم بي پناهي و حيراني نمي سوزد

و هيچ چشمي به دنبال گمشده اي خون نمي گريد

وهيچ شانه اي باري فراتر از توانش بر نمي گيرد

و هيچ گردني طعم تلخ طناب را نمي چشد

وهيچ گلوله اي گلويي را تعقيب نمي كند

وهيچ جنگي خواب آرام كودكان را نمي آشوبد

و هيچ انساني براي پرنده اي قفس نمي سازد

و هيچ رمزي بين انسان ها، خندق جدايي نمي شود))زهرا حيدري كارشناس مطالعات اجتماعي

بياموزيم كه(( چهار هنر است كه آموختن و آموزاندن آنها دشوار است : خوب خنديدن ، خوب گريستن ، خوب خنداندن،خوب گرياندن ))

بياموزيم كه((هر روز اجازه دهم پيامبر (( انديشه  اي نو ))در وجودم بر انگيخته شود))

بياموزيم كه ((0 بهترين تالار سخنراني تالار قلب است وقتي با قلب خودم حرف مي زنم تمام ملائك برايم كف مي زنند))

بياموزيم كه ((كم رنگ ترين قلم ها از پر رنگ ترين حافظه ها بهتر است ))

بياموزيم كه(( شرافت مكان به مكين است و مهمترين مكان دل ، ببينيم در آنجا چه كسي نشسته است؟))

بياموزيم كه((  كتاب خوب را بايد چند بار بخوانم ، چندبار بگويم،و هميشه عمل كنم))

بياموزيم كه ((كتاب ، پر ارج ترين و ماندگار ترين ميراث انسان و دلپذير ترين ترانه خاموش خردورزان است))

بياموزيم كه((  مدرسه گلستان است  گلها را با آب معرفت و آفتاب محبت و هواي ناب صداقت همواره پر طراوت و شاداب نگه داريم ))

بياموزيم كه(( معلم بي قلم مثل ناخداي بي بلم و فرمانده بي علم است))

بياموزيم كه ((قلمرو كار معلم قلب است ومغز و بايد دانست كه متخصص قلب ومغز شدن چقدر زمان و ظرافت مي خواهد))

بياموزيم كه(( هركه خود را اداره كند بزرگترين مدير است))

بياموزيم كه(( انسان متجدد و عقب مانده به قول تولستوي هر كدام به شيوه خاص خود بد بخت هستند))

0بياموزيم كه((0000به نظر من ، برجسته ترين خصوصيت زمان ما عدم تعادل است : عدم تعادل در ميان گذشته و حال ماده و معني علمو اخلاق و000)) ندوشن

بياموزيم كه(( عيب هايي را كه در ديگران مي بينيم و از بابت آن ناراحت مي شويم همان صفاتي هستند كه خود بايد از آنه بياموزيم ))

بياموزيم كه(( زنداني كردن انديشه هاي خوب در سر همتاي گوشه نشيني است))

بياموزيم كه ((وقتم را صرف شمردن جوايز نكنم )) سميرا  مخملباف

بياموزيم كه(( مبدا و منشا كاخ دانش  سوال هاي عالمانه است))

بياموزيم كه(( بد ترين نوع تعليم وتربيت ،تعليم و تربيتي است كه بد ترين نوع تعليم و تربيت ،تعليم وتربيتي است كه دانش آموز را از لذت پرسيدن و سوال كردن محروم كند )) پائولو فرير

بياموزيم كه(( ارقام دروغ نمي گويند ،اما دروغگويان رقم سازي مي كنند))ژنرال چالرز اچ0 گراس ونور

بياموزيم كه (( هيچ چيز گرانبها تر از لبخند نيست و اتفاقا توليدش آسان است ))سنگري

بياموزيم كه ((معلم هنر مند لبخندش را به تعداد دانش آموزان تكثير ميكند))//

بياموزيم كه ((اول معلم خداست و او صد وسيزده درسش را با رحمت آغاز كرده  و يك درسش را با غضب)) محمد فايق مجيدي 20/5/84

بياموزيم كه (( هرگز نمي توانيد با مشتي گره كرده دست بدهيد )) اينديرا گاندي

بياموزيم كه (( مسائل و موضوعات كوچك ، تنها ذهنهاي كوچك را از خود متاثر مي سازند))بنيامين ديزريلي

بياموزيم كه((به انساني كه از ديروزش عاقل تر نباشد بهاي زيادي ندهم )) آبراهام لينكن

بياموزيمكه(( حا ئز كمال اهميت است كه گاهي اوقات به خود و كارهايمان بخنديم )) كاترين منسفيلد

بياموزيم كه (( هرروز صبح با اين ميل از خواب بيدار شوم كه ناجي بشريت باشم ودر عين حال از دنيا لذت ببرم))اي .بي.وايت

بياموزيم كه (( چنانچه انسان بخواهد به تمامي آنچه كه از او انتظار مي رود دست يابد ،مي بايستي خود را بزرگتر از آنچه كه براستي هست،، ببيند))گوته

بياموزيم كه آنكه ر خلاف مسير آب شنا مي كند ،نيروي واقعي آن را احساس مي كند))وودرو و يلسون

بياموزيم كه (( براي برخي از مردم هيچ نوايي دل انگيز تر از صداي سقوط همنوعانشان نيست ))گروشه ماركس

بياموزيم  كه (( برخي از مردم خود را كامل و بيعيب و نقص مي دانند0اما اين تنها به  اين دليل است كه انتظارشان از خودشان بسيار ناچيز است ))هرمان هسه

بياموزيم كه(( ارزيابي ما از خود براساس آن چيزي است كه احساس ميكنيم توان انجامش را داريم اين در حالي است كه ارزيابي ديگران از ما تنها براساس كارهايي است كه قبلا انجام داده ايم ))هنري وادزورت لانگ فلو

بياموزيم كه (( عطش قدرت ريشه در ضعف دارد ،نه قدرت ))اريك فروم

بياموزيم كه (( هنگامي كه چيزي براي از دست دادن ندارم،آزادم))جنيس چاپلين

بياموزيم كه(( برخي عظمت و بزرگي را از بدو تولد باخود دارند .برخي به بزرگي حقيقي دست مي يابندو برخي نيز ديگران را وادار مي سازند تا آنان را بزرگ خطاب كنند))ويليام شكسپير

بياموزيم كه (( ممكن است جهان را در جستجوي زيبايي زير پا بگذاريم اما چنانچه آن را در قلب خود حمل نكنيم ،هرگز آن را نمي يابيم ))رالف والدوامرسون

بياموزيم  كه (( قدمي كوچك براي انسان جهشي عظيم براي بشريت است)) نيل آرمسترانگ

بياموزيم  كه ((حتي چنانچه در مسير درست نيز كه باشي ،اگر فقط آنجا بماني ،تو را زير خواهند گرفت ))ويل راجرز

بياموزيم  كه ((آنچه جهانيان بدان نياز مبرم دارند اندكي داروي ضد بي تفاوتي است)) ويليام مننينگر

بياموزيم كه (( هرگز آنچه انجام شده به چشم نمي آيد اين باقيمانده هر كارياست كه در نظر ها بزرگتر جلوه مي كند ))ماري كوري

بياموزيم  كه (0 آزادي آن است كه محدوديت هايت را خودت انتخاب كني ))هفز يبا منواين

بياموزيم  كه (( از چيزي كه خوشمان بيايد ميگوييم مال ماست و اگرنه مي گوييم قلابي است)9پيكاسو

بياموزيم كه ((مشكل بعضي از ما آن است كه ترجيح مي دهيم با تعريف وتحسين ديگران خراب شويم تا اين كه از انتقادهاي سازنده درس بگيريم ))نورمن وينست پيل

بياموزيم كه((بزرگترين شكوه وافتخارما نه در هرگز سقوط نكردن بلكه در برخاستن بعد از هر شكست است))رالف والدو امرسون

بياموزيم كه((تمامي انسانه با استعدادهايي زاده شده اند آنچه نادر است جراتو شهامت تعقيب انهاست))اريكا يونگ

بياموزيم كه (( هنگامي كه دو شاهد عيني صحنه تصادف واحدي را به دو گونه متفاوت توصيف مي كنند ،اعتبار چنداني براي تاريخ نمي توان قائل شد))بيش و پيسز

بياموزيم كه (( پيشرفت هاي علمي و تكنولوژيكي تبري است در دست جنايتكاران)) البرت انيشتين

بياموزيم كه (( عقل سليم همان نبوغ است كه لباس كار پوشيده باشد ))رالف والدوامرسون

بياموزيم كه (( هنر آن است كه زنگار روز مردگي و عادت را از روح بزداييد))پابلو پيكاسو

بياموزيم كه ((جابجايي كوهها با جابجا كردن سنگ ريزه ها شروع مي شود))ضرب المثل چيني

بياموزيم كه ((همواره مهياي بدترين باشم آنگاه خبر ها هميشه برايم خوشايند خواهند بود)) لوئيس اي.بون

بياموزيم كه (( افسوس خوردن به خاطر آنچه كه نداريم هدر دادن چيزياست كه داريم ))كن اس .كيس

بياموزيم كه(( چنانچه  هميشه حقيقت را بازگو كنم .مجبور نخواهم بود همه چيز را به خاطر بسپارم ))مارك تواين

بياموزيم كه(( خطاهاي ديگران را نيز چون خطاهاي خويش تحمل كنم ))فنلن

و بياموزيم كه

((چند گويي كه فام خرد توختم                                        همه هرچه بايستم آموختم

يكي نغز بازي كند روزگار                                           كه بنشاندت پيش آموزگار)

محمد فايق مجيدي دهگلان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:51  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

عجب صبري خدا دارد

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم ،

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي وزشتي

به روي يك دگر ويرانه مي كردم

عجب صبري  خدا دارد

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه ي صدها گرسنه ،چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم

بر لب پيمانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد 

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم يكي عريان ولرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين واسمان را

واژگون مستانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي اوبودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گر ها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان

سبحيه صد دانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي ناز افرين را كو به كو آواره و ديوانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

به عرش كبريايي با همه صبر خدايي 

تاكه مي ديدم عزيز نا بجايي ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را وارونه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه ي اين عالم علم سوز مردم كش

به جز انديشه ي عشق وفا معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته وتاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد

وگر نه من به جاي او چو بودم

 يك نفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي كردم

عجب صبري خدا دارد

عجب صبري خدا دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:50  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

ما آموزگار كودكانيم نه آموزگار دروس

به نام خدا

 

ما آموزگار كودكانيم نه آموزگار دروس

راستي در نظام آموزشي مان ما چقدربه اين مساله معتقديم و چقد ر آن را اجرا مي نماييم آيا معلمين ما واقعا آموزگاران كودكانند يا آموزاران دروس ؟

اگر اموزگاران كودكانند اين همه توجه به امارو ارقام  ودر صد قبولي چيست؟  واين همه حساسيت اوليا براي گرفتن بيست توخالي چيست ؟

اگر آموزگاران كودكاننداين همه بد اموزي و كج آموزي دانش آموزان از كجا نشات مي گيرد ؟

اگر آموزگار دروس نيستيم چرا فقط ارتقاء را در گرفتن نمرات خوب وعالي خلاصه مي كنيم ؟

گاهي حساسيت اولياي دانش آموزان را  در جمع هاي خانوادگي مي بينم و رقابت كودكان را برسر نمره گرفتن نگاه مي كنم بسیار تاسف مي خورم وازاين كه نمي توانم كاري انجام دهم بسيار متاثر مي شوم

چه بايد كرد ؟

 اين همه گره گشايي وآنهم گرههاي كور بركيسه هاي خالي تاكي ؟ به قول مولانا

عقده را بگشاده گير اي منتهي                     عقده سخت است بر كيسه تهي 

تاخت گذاشتن برسر نمره 20 چه دردي را حل ميكند اين روزها خاطرات شخصيت بزرگي را گوش مي دادم كه رتبه برتر دانش سراي عالي را درايران داشت و براي ادامه تحصيل به امريكا مرفته بوداو  مي گفت: آنچه را در آن سال های گذشته آموخته بودم به كارم نيامد و دوباره از اول شروع به خواندن كردم

و اين حكايت آن همه بيست توخالي ما در مدارس است  به اين خاطر است آقاي عبد العظيم كريمي در كتاب تربيت وكودك مي گويد : (( ....تا آنجا كه اغلب كودكان به سبك تربيت گل خانه اي در هاله اي از حصارهاي نامرئي گرفتار آمده اند و به نام تربيت از رشد باز مي مانند به نام يادگيري از كشف و خلاقيت محروم مي گردند به نام استقلال روز به روز وابسته تر مي گردند و به نام تقويت اعتماد به نفس خود اتكايي و خود كفايي خود را از دست مي دهند

بدين ترتيب ،فرزندان ما بار مي آيند اما پرورش نمي يابند تغير مي كتتد اما رشد نمي كنند ياد مي گيرند اما خلق نمي كنند آموزش مي بينند اما پرورده نمي شوند انديشه ها را مي آموزند اما در انديشه ورزي ناتوان مي گردند ))

گاهي ما معلمین كتاب كعبه مقصودمان مي شود. و هدف غايي مان اين است آنچه را كه در كتاب است بدون تحليل و بررسي به ذهن دانش آموزمان انتقال دهيم  و گاهي هم مي گوييم اگر دانش اموزان بي انگيزه مان كتاب هاي خودشان را هم بخوانند شاهكار كرده اند  ودر دنياي امروز كه گنجينه دانش هر سال چند برابر مي گردد  اين سخن صحيح نيست  چرا كه در آموزش هاي جهاني اين گونه آمده است كه : اثر گذاري بر دانش آموزان بي انگيزه هدف ماست و ما كتاب را واسطه يادگيري مي دانيم

اگر اكنون در جامعه مي بينيم فرزندانمان بعد از ازدواج باتحصيلات بالا نمي توانند زندگی مشترک خوبی داشته باشندنشانه هايي از شكست نظام آموزشي را مي توانيم ببينيم نظام آموزشي كه نسل  دست پرورده اش را براي زندگي با افراد جديد كه به او آشنا مي شوند آماده نساخته است

((براي هر كاري خوب بودم، باوركن  ))

 

((براي هر كاري خوب بودم

باور كن ،هر كاري

تا اينكه آمدم اينجا پيش تو

خوب بودم

در خنديدن

اداي مرده در آوردن ،شاه بودن،

هر كاري

اما حالا فقط روز هاي تعطيل خوبم براي هر كار))

هسته مركزي آموزش جهاني2004/29/11

كودكان مدرسه اي اگر آنچه را كه در بالا آمده است به زبان نگويند مي توان در سكوتشان ودر عكس العمل ها ورفتار هايشان در يافت

اين حكايت نظام آموزشي ماست ،نظام آموزشي كه خنده را بر لبهاي دانش آموزان جراحي مكند

كودك شاد ، بر انرژي ،فعال،جستجو گر پاي به مدرسه مي نهد و پس از مدتي سكوت و آرامشي كاذب بر رفتار واعمالش حاكم مي شود اطرافيان همه مي گويند از روزي كه به مدرسه رفته مودب شده كمتر سوال مي پرسد به مدرسه مي رود وبرميگردد خسته است راحت وآرام مي خوابد

آنها نمي دانند نظام آموزشي كه عدم سياليت و انعطاف پذيري از ويژگي هاي آنهاست قدرت تحمل شور وشوق دانش آموزان را ندارد ،از همان روز اول مدرسه حق انتخاب رارا از او مي گيرد در كلاس جاي نشستنش را انتخاب مي كنند ،برنامه درسي اش ،معلمش،كتاب درسي اش،همه انتخاب شده اند و او فقط بايد با همه آنه كنار بيايد او در منزل از هر چيز وهر كس سوال مي پرسيد خط قرمزي برايش ترسيم نشده بود اما وقتي به مدرسه آمد دگر خط قرمز ها شروع شدند و او حق دارد بگويد

براي هر كاري خوب بودم

باور كن هر كاري

تااينكه آمدم اينجا پيش تو

خوب در خنديدن

در ادا در آوردن

شاه بودن

هر كاري

اما حالا فقط روزهاي تعطيل خوبم

براي هر كار........

در عالم خيال برميگردم دوران تحصيلم در مدرسه آنگاه كه معلمين ما زندان بان بودندوما زندانيان  . هم به او سخت مي گذشت و هم به ما . درس شيرين رياضي داشتيم .نفس ها در سينه حبس آقاي ..... با كوله باري از متلك ها،و برچسپ هاي آماده (( نفهم ،بي شعور ،كودن ،از سر مي رسيد ))

اولين جمله اي كه با اخم مي گفت بنشينيد بود كه از بتمرگيد بد تر بود ،نه پيامي نه كلامي ......

جو كلاس جوي گورستان آسا و نتيجه آن يا دلزدگي بود يا ترك تحصيل  بعضی ها ترك تحصيل كردند و آنهايي كه ماندند و تحقير ها وتوهين ها را تحمل كردند، نمي دانم اگر معلم شده اند آيا با همان متد وروش مي خواهند به دانش آموزانشان آموزش بدهند و يا با يادگيري مداوم مانوس شده اند ومي دانند خطا هاي نسل گذشته را نبايد تكرار كنند

اكنون كه به كلاس هاي دوران تحصيلم نگاه مي كنم بسيار تعجب مي كنم كه معلمين ما هيچ بهره اي از شيوه هاي نوين تدريس نداشته اند و معلمين ما فكر مي كردند ما در دوجبهه مخالف هم قرار داريم  ، در حالي كه مادر يك صف بوديم و برعليه ناداني و جهل مبارزه مي كرديم .ومعلم ما كه مي بايست تسهيل كننده مي بود خود را داناي همه چيز دان مي دانست و در انتقال دانش خست مي ورزيد .

و اما معلمين امروز  مي دانند كه:

-سهم هريك از دانش آموزانمان براي ما اهميت دارد

-ما بايد باوركنيم كه دانش آموزانو تفكرات آنه موضوعي براي تدريس هستند

-اثر گذاري بر دانش آموزان بي انگيزه نيز هدف ماست

-ما كتاب را واسطه يادگيري مي دانيم

-ما فرصت هاي مناسب براي احساس امنيت در دانش آموزان فراهم مي كنيم

-ما چالش در كلاس را عاملي براي ايجاد انگيزه مي دانيم

منبع:آموزش جهاني ،آموزش همه جانبه

محمد فايق مجيدي دهگلان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:49  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

آدمهاو صندلي ها

روز نامه اطلاعات د وشنبه 7 مرداد 81  .نكين حسيني

آدمهاو صندلي

صندلي ها بايد به أدمها بيايند بعضي صندلي ها براي بعضي أدمها خيلي بز رك اند . بعضي صندلي هاخيلي كوجك  بعضي تلاش مي كنند هرطور شده به صندلي شان بيايند

و بعضي ديكر .بي هيج تلاشي تناسب عجيب وغريبي با صندليشان دارند

بعضي ها وقتي به صندلي مي رسند خود را گم مي كنند و با نشاندن يكي روي اين صندلي و برداشتن ديكري از روي أن صندلي مي خواهند ياد أوري كنند كه صندلي اصلي أز أن خودشان است

بعضي ها وقتي به صند لي مي رسند ,خود را گم مي كنند و با نشاندن يكي روي اين صندلي و برداشتن ديكري از روي أن صندلي مي خواهند ياد أوري كنند كه صندلي اصلي از أن خودشان است

بعضي ها انقدردرپس وپيش كردن  صندلي ها خلاصه ميشوند و يادشان ميرود كه كارهاي ديگري هم دارند

بعضي ها اصلا صندلي را ازياد مي برند .اين صندلي نيست كه به أنها شخصيت مي بخشد بلكه وقتي روي صندلي مي نشيند به آن ارج و اعتبار متفاوتي مي  دهند    

بعضي ها به صندلي التماس مي كنند كه بگذارى روي آن بنشيند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:48  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

ژاپن و عامل موفقيت

عامل موفقيت ژاپن

((از نخست وزير ژاپن سوال مي كنند كه عامل موفقيت را در ژاپن چه ميدانيد ؟ايشان در  يك كلمه مي گويد :آموزش )) ماهنمه تدبير ،مهندس غفاري

اما كدام آموزش آموزشي كه دكتر جيل  بنجامين  به آن پي برده است

هيچ دانش آموزي در ژاپن مردود نمي شود  يا پايه اي را تكرار نمي كند

هيچ دانش آموزي از شركت در فعاليت ها منع نمي شود و هيچ دانش آموزي به سبب نمره هاي امتحاني خود از ادامه تحصيل  كنار گذاشته نمي شود

99 درصد كودكان ژاپني در مدرسه تضادي را كه در زندگي اجتماعي وجود دارد مي آموزند   

نظام مالياتي ژاپن به گوهاي تنظيم شده است  كه هزينه ي آموزش كودكان ژاپني در تمام شهرها و روستا ها ي اين كشور يكسان باشد

در ژاپن كلاسها به گروهاي كوچكي تقسيم شده و دانش آموزان هر گروه موظف اند براي انجام تكاليف مشخص باهمديگر همكاري كنند))

دكتر جيل بنجامين انسان شناس امريكايي

ويانظام ‎آمو زشي كه اين گونه معرفي مي شود :

فيروزه سودايي پيك سنجش  19 بهمن 1383 سال نهم شماره 45و 44

نظام آموزش پرورش درژاپن

(گفته مي شود كه يك ژاپني فارغ التحصيل دبير ستان ازآموزشي همسطح با آمريكا يي كالج ديده يا حتي دانشجو يان سالهاي اول دانشگاه برخوردار است اين بيانگراهميت است كه نظام آموزش و پرورش ژاپن براي آموزش بحث پرورش نيز مطرح است به عبارت ديگر آموزش و پرورش ژاپن براي فضائل اخلاقي واجتماعي اهميت بسياري قائل است و براي رشد اخلاق و پرورش روحي افراد از روش هاي جالبي ياري مي گيرد

براي مثال در ژاپن پست نظافت چي وجود نداردو مسئوليت نظافت مو سسات آموزشي برعهده دانش آموزان است ،يعني در مدرسه زنگ نظافتي هست كه همه دانش آموزان دراين زنگ محيط كلاس ومدرسه را تميزميكنند و باهم مسواك مي زنند اين اين تلاش همگاني سبب مي شودكه به مرور حفظ نظافت وبهداشت جزو جدايي ناپذير و يژگي هاي شخصيتي دانش آموزان شود و آنه در همه محيط هاي زندگي فردي و اجتماعي دقيقا نظافت و بهداشت را رعايت كنند

ـ  ((در نظام آموزشي ژاپن ،تكرار اشتباه امري مذموم است اما از اشتباه آموختن و نقد خوديك روش تربيتي است و،،خود انضباطي ،،مهمترين عنصر پرورش اجتماعي و اخلاقي مدارس  ژاپن به شمار مي آيد))

-((در محيط آموزشي ژاپن شادابي دانش آموزان نيز به عنوان يك عنصر مهم در يادگيري ارزيابي مي شود  بحث شادابي از فضا شروع مي شود و محتواي كتاب ها ،عكس ها ،شكل كتاب وشكل لباس هاي دانش آموزان هم در اين زمينه مورد توجه قرار مي گيرد،يعني چيدمان صندلي ها فضاي كاربردي كلاس و ازادي عمل دانش آموزان بر شادماني آنها مي افزايد))

معلم كيست ؟ جايگاه او كجاست؟

-   ((در ژاپن بالاترين منزلت  اجتماعي را معلمان دارند و معمولا ممتاز ترين فار التحصيلان دبيرستان ها جذب دانشگاههاي تر بيت معلم مي شوند تا از حقوق و مزاياي مناسب اين شغل نسبت به ساير مشاغل برخوردار شوند ))

-   ((در نگاه ژاپني ها معلمي شغلي است كه با دلها سروكار دارد و فردي معلم است كه بتواند بر روي قلب و روح افراد تاثير بگذارد از همين رو يك معلم همواره از سوي جامعه در حال قضاوت و داوري است و در واقع هيچ طبقه اي يا قشري در ژاپن مانند معلم مرتب در معرض داوري مردم قرار نمي گيرد))

نخست وزير ژاپن كدام آموزش را مي گويد : آموزشي را كه نوش آفرين انصاري بدان معتقد است :

((هيچ وقت شبي  كه درس داشتم آرام نخوابيدم اساسن معيار كارمعلمي را در آن مي بينم كه آدم هميشه تشويش داشته باشد براي اينكه هيچ وقت روخواني نكند و همواره حرف نو بزند ))

آنهه نيز چون آمريكايي ها تو قف در آموزش را توقف در زندگي مي دانند و توقف در پژوهش را  توقف در آموزش و زندگي .

محمد فايق مجيدي دهگلان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:48  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

((براي هر كاري خوب بودم، باوركن ))

((براي هر كاري خوب بودم، باوركن  ))

 

((براي هر كاري خوب بودم

باور كن ،هر كاري

تا اينكه آمدم اينجا پيش تو

خوب بودم

در خنديدن

اداي مرده در آوردن ،شاه بودن،

هر كاري

اما حالا فقط روز هاي تعطيل خوبم براي هر كار))

هسته مركزي آموزش جهاني2004/29/11

كودكان مدرسه اي اگر آنچه را كه در بالا آمده است به زبان نگويند مي توان در سكوتشان ودر عكس العمل ها ورفتار هايشان در يافت

اين حكايت نظام آموزشي ماست ،نظام آموزشي كه خنده را بر لبهاي دانش آموزان جراحي مكند

كودك شاد ، بر انرژي ،فعال،جستجو گر پاي به مدرسه مي نهد و پس از مدتي سكوت و آرامشي كاذب بر رفتار واعمالش حاكم مي شود اطرافيان همه مي گويند از روزي كه به مدرسه رفته مودب شده كمتر سوال مي پرسد به مدرسه مي رود وبرميگردد خسته است راحت وآرام مي خوابد

آنها نمي دانند نظام آموزشي كه عدم سياليت و انعطاف پذيري از ويژگي هاي آنهاست قدرت تحمل شور وشوق دانش آموزان را ندارد ،از همان روز اول مدرسه حق انتخاب رارا از او مي گيرد در كلاس جاي نشستنش را انتخاب مي كنند ،برنامه درسي اش ،معلمش،كتاب درسي اش،همه انتخاب شده اند و او فقط بايد با همه آنه كنار بيايد او در منزل از هر چيز وهر كس سوال مي پرسيد خط قرمزي برايش ترسيم نشده بود اما وقتي به مدرسه آمد دگر خط قرمز ها شروع شدند و او حق دارد بگويد

براي هر كاري خوب بودم

باور كن هر كاري

تااينكه آمدم اينجا پيش تو

خوب در خنديدن

در ادا در آوردن

شاه بودن

هر كاري

اما حالا فقط روزهاي تعطيل خوبم

براي هر كار........

در عالم خيال برميگردم دوران تحصيلم در مدرسه آنگاه كه معلمين ما زندان بان بودندوما زندانيان  . هم به او سخت مي گذشت و هم به ما . درس شيرين رياضي داشتيم .نفس ها در سينه حبس آقاي ..... با كوله باري از متلك ها،و برچسپ هاي آماده (( نفهم ،بي شعور ،كودن ،از سر مي رسيد ))

اولين جمله اي كه با اخم مي گفت بنشينيد بود كه از بتمرگيد بد تر بود ،نه پيامي نه كلامي ......

جو كلاس جوي گورستان آسا و نتيجه آن يا دلزدگي بود يا ترك تحصيل  عهاي رفتند و ترك تحصيل كردند و آنهايي كه ماندند و تحقير ها وتوهين ها را تحمل كردند، نمي دانم اگر معلم شده اند آيا با همان متد وروش مي خواهند به دانش آموزانشان آموزش بدهند و يا با يادگيري مداوم مانوس شده اند ومي دانند خطا هاي نسل گذشته را نبايد تكرار كنند

اكنون كه به كلاس هاي دوران تحصيلم نگاه مي كنم بسيار تعجب مي كنم كه معلمين ما هيچ بهره اي از شيوه هاي نوين تدريس نداشته اند و معلمين ما فكر مي كردند ما در دوجبهه مخالف هم قرار داريم  ، در حالي كه مادر يك صف بوديم و برعليه ناداني و جهل مبارزه مي كرديم .ومعلم ما كه مي بايست تسهيل كننده مي بود خود را داناي همه چيز دان مي دانست و در انتقال دانش خست مي ورزيد .

و اما معلمين امروز  مي دانند كه:

-سهم هريك از دانش آموزانمان براي ما اهميت دارد

-ما بايد باوركنيم كه دانش آموزانو تفكرات آنه موضوعي براي تدريس هستند

-اثر گذاري بر دانش آموزان بي انگيزه نيز هدف ماست

-ما كتاب را واسطه يادگيري مي دانيم

-ما فرصت هاي مناسب براي احساس امنيت در دانش آموزان فراهم مي كنيم

-ما چالش در كلاس را عاملي براي ايجاد انگيزه مي دانيم

منبع:آموزش جهاني ،آموزش همه جانبه

محمد فايق مجيدي دهگلان 24/8/84

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:47  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

پروين

پروين

معلمين جامعه ما را مي توان از ديد اين شعر پروين به دو گروه تقسيم نمود گروهي كه مانند مردمك چشم اند و گروهي چون مژگان مژه نماد معلميني است كه جز طعنه زدن چيزي در چنته ندارند

شبي مردمك چشم ،طعنه زد مژگان                             كه چند بي سبب از بهر خلق كوشيدن

هميشه بار جفا بردن و نياسودن                                     هميشه رنج طلب كردن و نرنجيدن

زنيك و زشت و گل و خار و مردم و حيوان               تمام ديدن وخويش هيچ نا ديدن

چو كار گر شده اي ،مزد و سعي ورنج تو چيست        به وقت كار ،ضروري است كار سنجيدن   

زبزم تيره خود ،روشني دريغ مدار                       كه روشن از اين بزم ،رخت برچيدن

و اما مردمك چشم ،آن گروه از معلمان را شامل مي شود كه دلسوزانه مي كوشند و مردمك وار عمل مي كنند

جواب داد كه آيين كاردانان نيست                              به خواب جهل فزودن ،زكار كاهيدن

كنايتي است در اين رنج روز خسته شدن                       اشارتي است در اين كارشب نخوابيدن

مرا حديث هوي و هوس مكن تعليم                              هنر وران نپسندند خود پسنديدن

نگاهباني ملك تن است پيشه چشم                              چنانكه رسم و ره پاست ره نورديدن

اگر پي هوس و آز خويش مي گشتيم                        كنون نبود مرا ديده جاي گرديدن

به پاي خويش نيفكنده روشني هرگز                        اگر چه كار چراغ است نور بخشيدن

نه آگهيست ،زحمك قضا شدن دلتنگ                   نه مردمي است ، زدست زمانه ناليدن

مگو چراه مژه گشتم من وتو مردم چشم                  ازاين حديث كس آگه نشد پرسيدن

هزار مسئله در دفتر حقيقت بود                              ولي دريغ ،كه دشوار بود فهميدن

زدل تپيدن وزديده روشني خواهند                        زخون دويدن و از اشك چشم غلتيدن

سپهر مردم چشمم نهاد نام از آن                         كه بود خصلتم،از خويش چشم پوشيدن

هزار قرن نديدن از روشني اثري                        هزار مرتبه  بهتر زخويش د يدن     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:47  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

((درس فريب شناسي))

((درس فريب شناسي))

 

 

صاحب اين قلم كه سالها در روستا هاي دور افتاده اين ديار به كار تدريس مشغول بوده و رنج ها و دردها ي دختران و پسران روستايي را از نزديك ديده و در راه آگاهيشان قدمي ولو اندك برداشته و هنوز با چشماني مضطرب و خيرخواه منتظر به نشستن تلاشهايش مباشد

كودكاني كه شرايط نا مساعد و جامعه ، خانه و مدرسه آنها را در مسير بيراهه قرار مي دهد  يادم است هرگاه پر انرژي به كلاس مي رفتم و مقبوليت عمومي دانش آموزان را مي ديدم وگا مي خواستند برايشان چيزي بنويسم بر دفتر هايشان مي نگاشتم :  ((هر كس به ميزان ايماني كه به خود دارد ارزش دارد ))(شريعتي)

ويا در راه آگاهيشان شعر زيباي اقبال لاهوري را مي نوشتم

آدم از بي بصري بندگي آدم كرد                    آنچه خود داشت نذر قباد وجم كرد

يعني از خوي بندگي از سگ پست تراست              من نديدم كه سگي پيش سگي سر خم كرد

سالها تدريس به من آموخته است كه بنياد ناداني بركندن كار فرهنگي مي خواهد وبس ،وآنها كه در طول تاريخ مي خواستند با زور واسلحه مردم را به دروازه هاي سعادت برسانند بعدا دانستند بنياد ناداني در دلهاي مردم نادان است و با زور نمي توان مردم را به بهشت برد

يكبار در مجله مو فقيت مقاله را خواندم با عنوان درس فريب شناسي و نويسنده صحبت از راننده اي كرده بود كه دخترك مدرسه اي بينوا را اغفال كرده بود

وما مي بايست در آموزش هايمان تجديد نظر كنيم و به فز زندانمان بياموزيم كه دشمن فقط در خارج از مرز ها نيست گرگ صفتان آدم نما بسيارند ودر شهر ها وروستا هاي ما پرسه مي زند تا طعمه هاي خود را اغوا كنند

چه بايد كر جز اهي نسل جوان نسلي كه هزاران دام پيدا وپنهان بر سر راهشان است  به كجاي اين شب بياويزم اين قباي ژنده خويش را ؟

ديوار بي اعتمادي در جامعه ما چنان بالا رفته كه ويراني آن موجب زير آوار رفتنمان است

در روزنامه اقبال ،روز دوشنبه ،2 خرداد ماه،1384،شماره 82،ص11 مطلبي با عنوان ((پايان يك گرو گان گيري 9ماهه )) درج شده بود كه خبري بسار هولناك بود : 0 به گزارش خبر نگار ما راز هولناك اسارت دختري 18 ساله در گاوداري جهار جوان شرور پس از نه ماه فاش شد 00000در بهمن ماه سال 82 براي رفتن به خانه يكي از بستگانمدر فلاح تهران از شنال به اينجا آمدم در ميدان اصلي فلاح منطزر بودم تا خودروي كرايه اي سوار شوم كه خود روي جلو پايم توقف كرد با تصور اين كه مسافركش است سوار شدم  سر نشينان خودرو پس از طي مسافتي 00000))

بعد خو اندن اين مطلب و مفقود شدن دختري 18 ساله در 9 ماه شدم به ياد نكته طنز و پر مغز از نويسنده اي افتادم كه مي گويد :

((يك روزيك دختر 21 ساله يك خانواده بسيار محترم شب دير به خانه آمد ، فردا شب هم به خانه نيامد اما خانواده كه بسيار محترم بودند چون بسيار محترم بودند هرگز در اين مورد صحبت نكردند بالا خره آن دختر ازخانه آنها رفت و تبديل به يك دختر فراري شد و آن خانواده محترم هنوز هم روشان نمي شد در اين مورد حرف بزنندو اين ماجرا همچنان ادامه دارد ))

پدران ومادراني  و معلماني كه قامت آرزو هايشان بلند تر از بخشندگي صاحبان قدرت نيست و فقط زنده ماندن برايشان مهمتر از چگونه زيستن است  نمي توانند فرزنداني سالم به جامعه تحويل دهند

 

((مردي هرسال ديوار خانه تعمير ميكرد وروزن ها مي بست و برارتفاع ديوار مي افزود سالي به اين كار بود كه پسر رسيد مرد پسر را گفت هر سال  چند ين مايه ميگذارم كه مبادا گناهي كني و نظرات به نامحرم افتد و عقوبت يابي قدرم بدان

پسر، پدر را آواز داد كه مايه ضايع مكن كه گناه از روزن هاي ديگر برمن سر زند ، اگر ديوار هم به افلاك رساني ))

 

 پدر و مادر هاي كه هر روز بر اين ديوار افزودند كه مبادا فرزندانشان از روزن گناه كنند نتيجه معكوس كرفتند آنها ندانستند كه اگر ديوار بر افلاك رسانند گناه از روزن هاي ديگر سر مي زند چرا كه آنه به فرزندانشان درست زندگي كردن  را نياموخته بودند وچون شهر از خيلي وقت ها پيش آلوده شده بود مي بايست حد اقل پدر و مادر ها كه وارث غني ترين ادبات جهان اند به نس آينده مي آموختند چه بسيارند گندم نماهاي جو فروش و چون مهدي سهيل قبل تولد فرزندانشان به فكر تربيت آنها باشند آن گونه كه خود در اين شعر قبل از تولد سهيل مي گويد

 سهيل اي كودك دردانه من                                      چراغ تابناك خانه من 0000

سهيلم منتي بر ما نهادي                                           كه پا بر  ديده  با با نهادي

بتو گفتم :در اينجا باي مگذار                                    عنان مركب خود را نگهدار

در اين سامان بغير از شور وشر نيست                      شرافت جز به دست سيم زرنيست

شرف , هرگز  خريداري ندارد                                      درستي هيج بازاري ندارد         

همه دام و دد ويك سر دو كوشند                                همه گندم  نما وجو فروشند     

   سهيلم هوش خود را تيز                                          ز ابليسان ادم رو حذر كن000

                                                                                  محمد فايق مجيدي 16/3/84  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:46  توسط محمد فایق مجیدی دهگلان  | 

کارتجسم عشق

كار تجسم عشق است

((كار تجسم عشق است .ليكن شما را اگر توان آن نباشد كه كار باعشق خود به عشق در آميزيد وپيوسته بار و ظيفه اي را بي رغبت به دوش مي كشيد ،زنهار دست از كار بشوييد و برآستان معبدي نشينيد واز آنان كه به شادي تلاش مي كنند صدقه بستانيد))

                                                                                      ((جبران خليل جبران ،پيامبر))

آنچه موجب شد كه غرب از شرق  از نظر علمي سالها و فرسنگ ها فاصله بگيرد و با سرعت تصاعدي از ما دور شوند در نتيجه كار بود و آن را نيز مديون طمانينه اي بودند كه بعد از رنسانس و پايان جنگ هاي خارجي وداخلي بدان دست يافتند

زماني كه نسل گذشته ما ساعات گرانماي عمر را در قهوخانه ها صرف مي كردند انها كار را براي مردمشان اين گونه تبيين مي كردند : ((كار انسان را از سه بدبختي از سه بد بختي بزرگ رهايي مي دهد:ملال،شرارت،فقر))

                                                                                                {ولتر،ساده دل}

آنها به نسل بعدي نيز آموختند : ((بهتر آن است كه از زور تلاش فرسوده گرديم تا آن كه زنگار ببنديم))

                                                                                                  {ريچارد كامبرلند}

و اما ما كه بر سر گنج هاي معنويمان سالهاست به خواب رفته ايم نداي زيباي جبران خليل كه از آموزه هاي غربيان نغز تر مي باشد  را هرگز نشنيده ايم اكنون بعنوان يك شاگرد باز پس مي دهم آنچه را كه از جبران از وراي قرن ها آموخته ام تا شايدخود و  نسل آينده آن را سرلوحه كار خود قرار دهيم :

((و آنگاه دهقاني پاي پيش نهاد و گفت اكنون براي ما از كار سخن بگوي ،